- شنبه روز بدی بود-
خونه رو تمیز کردم. با وسواس میچرخم اگه مویی روی سرامیک مونده باشه با دست ور میدارم...یه قابلمه قرمه سبزی باز گذاشتم و زیرش شعله پخشکن گذاشتم تا حسابی جا بیفته، گاهگداری بهش سر میزنم و به غل زدن آرومش نگاه میکنم. روغنش از تیرگی به سیاهی میزنه... گیرم که میهمانی نداشته باشم، گیرم که برای خوردنش برنامهای نباشه اما آشپزی آرومم میکنه... هوس کرده بودم خونه بوی بادمجون سرخکرده بگیره، شاید برای کشک بادمجون... سر حوصله بادمجونا رو سرخ میکنم و روی هم تلنبار می کنم.
کتاب خوندن رو شروع نکردم... اما مطلبی خوندم از مصاحبه با یک ساواکی... گفته بود که خشونتشون ربطی به اغفال یا جهل یا هیچی نداره ( کاملش توی ریدرم هس)... موافقم. مگه نه اینه که قدرت وسوسهانگیز ترینه میون شهوت، ثروت و شهرت. پریشب تا دیروقت توی شرکت مونده بودم، موقع برگشت مرد چماق – و نه باتوم- بهدستی رو دیدم که ساعت 11 شب توی خیابونی که که عابری نبود برای ماشینها چماقش رو تکون میداد... و قسم میخورم که لذت میبرد... برق چشماش ربطی به ایمان یا اطاعت یا هرچی نداشت... فقط لذت بود. برق لذت! که تشخیصاش کاری سختی نیست.
شال نارنجی رو شکافتم و دوباره میبافم... اگرچه موقع بافتن، هزار فکر از ذهنم میگذره... اما آروم میشم، اما شبها خواب میبینم و خوابم پر از صحنهها و صداهاست! صدای موتورها که ویراژ میدادن توی کوچه وقتی که اینجا رو بسته بودن، صدای الله اکبرها و مردی که نعره میزد و خون و عکس آدمهای لهیده... و یکی که میگه هیس... هیس... ما فقط اعتراض داریم و نباید بهانهای به کسی بدیم...
دوباره به قرمه سبزی سر زدم! گاهی- البته به ندرت- فکر میکنم من مامان خوبی میشدم. :)
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 15:0 توسط روجا
|