1- فقط میدونم الان گفتن این حرف که رای دادن اشتباه بوده غلطه... ما تنها باریکه امید رو گرفتیم و سعی کردیم... بهم امید دادیم... یادمون نره حقیقت رو با چشمامون دیدم... فقط سعی کنیم یادمون نره...
2- یه ساعت یه ساعت زنگ میزد اخبار رو میداد... و من توی دلم خرچنگی بود... دلم میخواست کاش فقط یکی بود بغلم میگرفت، حتی نه... انگشتم رو هم فشار میداد کافی بود.. اما کسی نبود و همه توی درد هم شریک بودیم. به خودم میگفتم: قوی باش... قوی باش...
3- بالاخره این بغض شکست... صبح، توی اتوبوس، قیافه ناامید مردم... ناامید... چیزی نداشتم بگم... حالا آرزو میکنم کاش کسی باشه که سینهاش اونقدر بزرگ باشه و من تا میتونم گریه کنم...
4- چه این آرا درست باشه و چه غلط، نشونه بدبختی ماست... مگه ما به تغییر و اصلاحات یه شبه معتقد بودیم؟ نه. خدا شاهده که نه. خود من به زمانی بین 50 سال تا 100 سال فکر میکردم، ترسم از سقوط چندساله توی یه شب بود که البته پیش اومد...
5- ریا و دروغ... ترسهای بزرگ من... مبادا که برای ادامه و بقا، ما هم بیش از پیش آلودهاش بشیم...
6- دخترک زنگ زده، بغض کرده میگه: "روجا من میرم... " به زور اشک نمیریزم اما صدام میلرزه! همین پنجشنبهای داشتن روی پل عابر بهش تجاوز میکردن... اون موقع من خندیدم از درد و گفتم: اشکال نداره... نگران نباش... حالا چی بگم؟
7- آخ................
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:3 توسط روجا
|