- تصویرسازی-
سوزن رو دیدم که چطور وارد پوست شد. یه برآمدگی کوچیک...پوست، انگار سعی میکرد خودش رو تطبیق بده... کمی مقاومت کرد، اما در نهایت تیزی سوزن وارد شد...
پرستار تسمه پلاستکی رو باز کرد و سرنگ رو خارج کرد. گفت:"پنبه رو محکم فشار بده و دستت رو از آرنج خم کن." و رفت سراغ یکی دیگه... گوش ندادم و بلند شدم.
از جای سرنگ یه قطره خون آروم آروم بیرون میزد. مثل چی بود؟ نمی دونم اصلا نمیتونم به چیزی تشبیهاش کنم. مسخرهاس، اما دلم میخواست بلیسمش... شاید مثل بچهای که چیزی رو با مزمزه کردنش کشف میکنه...
توی راهرو شلوغ بود و در شیشهای انتهای راهرو به نور باز نمیشد. زنی رو با ویلچر میآوردند یا میبردند، موهاش ژولیده زیر روسری سه گوش پنهان شده بود. صورتش خسته و بیرمق... از دردی که کشیده بود یا دردی که در انتظارش بود؟
بیرون برگ درختها سبز و شاداب بود، بهار بود و اردیبهشت... اردیبهشت یعنی ماه ورود در بهشت.
شاید داستان...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 توسط روجا
|