" اینو نپوشی نمیذارن بری توی آب!" بلند گفت که شنیدیم و سربرگردوندیم. اما دخترک انگار نمیخواست و نمیشنید. بلند و کشدار گفت:"نه...!" این شد که مادر رفت سراغ مایو پوشوندن به دختر بزرگتر و بیخیال کوچولوی لجباز موفرفری شد.
میون همهمه زنها، دخترک -بیلباس- برای خودش قدم میزد...
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20 توسط روجا
|
" قرار نیست اتفاق خاصی بیفته... " اینجا فقط گاه نوشت های منه... حباب شیشه ای من!