- عمو جغد شاخداری که منم! -
هر شب که خسته و کوفته و آش ولاش ساختمون رو دور میزنیم به سمت پارکینگ، وقتی چشمم می افته به نور چراغ کشتیها روی آب، مهم نیس چقدر خستهام... میگم: دلم برات تنگ میشه... دلم برات تنگ میشه...
کار حداکثر تا دو سه روز دیگه جمع میشه. تمام بعد عید در حال تدوین و جمعبندی گزارشها بودیم... گرچه دو شب نخوابیدن اوج اوج کار و خستگیها بود، اما روزهای دیگه هم کم از اون نداره... نشده بود که دست و انگشتهام سر بشه بسکه با ماوس کامپیوتر کار کنم... که شد!
امشب اومدم و رفتم توی رختخواب... اما دیدم اصلن آدم صبح پاشدن و حموم رفتن نیستم، اینه که پاشدم رفتم دوش گرفتم و حرف مامان درست بود: "یه دوش بگیری خستگیت میره..." این شد که حالا میتونم بنویسم! این نوشته فقط به غرنامه مشروح از خستگیام نیس... راستش دلم میخواس همینجا که هستم بنویسم نه وقتی که خارگ خاطرهای شد مربوط به گذشته....
قیچی ابرومو جا گذاشتم اینه که یه پا "عمو جغد شاخدار" شدم واسه خودم!

+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط روجا
|