تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

- وای وای وای-

هر روز از جلوی کوی عبور می کنم...

به‌ترین بچه‌های این خاک... بچه‌های این‌ خاک...

ای وای!

 سیاه پوشم و این یک نماد تبلیغاتی و حتی اعتراضی نیست... عزادارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط روجا  | 

 

1- فقط می‌دونم الان گفتن این حرف که رای دادن اشتباه بوده غلطه... ما تنها باریکه امید رو گرفتیم و سعی کردیم... بهم امید دادیم... یادمون نره حقیقت رو با چشمامون دیدم... فقط سعی کنیم یادمون نره...

2- یه ساعت یه ساعت زنگ می‌زد اخبار رو می‌داد... و من توی دلم خرچنگی بود... دلم می‌خواست کاش فقط یکی بود بغلم می‌گرفت، حتی نه... انگشتم رو هم فشار می‌داد کافی بود.. اما کسی نبود و همه توی درد هم شریک بودیم. به خودم می‌گفتم: قوی باش... قوی باش...

3- بالاخره این بغض شکست... صبح، توی اتوبوس، قیافه ناامید مردم... ناامید... چیزی نداشتم بگم... حالا آرزو می‌کنم کاش کسی باشه که سینه‌اش اون‌قدر بزرگ باشه و من تا می‌تونم گریه کنم...

4- چه این آرا درست باشه و چه غلط، نشونه بدبختی ماست... مگه ما به تغییر و اصلاحات یه شبه معتقد بودیم؟ نه. خدا شاهده که نه. خود من به زمانی بین 50 سال تا 100 سال فکر می‌کردم، ترسم از سقوط چندساله توی یه شب بود که البته پیش اومد...

5- ریا و دروغ... ترس‌های بزرگ من... مبادا که برای ادامه و بقا، ما هم بیش از پیش آلوده‌اش بشیم...

6- دخترک زنگ زده، بغض کرده می‌گه: "روجا من می‌رم... " به زور اشک نمی‌ریزم اما صدام می‌لرزه! همین پنج‌شنبه‌ای داشتن روی پل عابر بهش تجاوز می‌کردن... اون موقع من خندیدم از درد و گفتم: اشکال نداره... نگران نباش... حالا چی بگم؟

7- آخ................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:3  توسط روجا  | 

 

- ما نیمی از جمعیت ایران هستیم؟؟؟-

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط روجا  | 

 

- روزانه -

1- یه وقتایی احوال آدم خیلی خیلی--- یه. (به خاطر احترام به شماره 2سانسور شد. شما بخونید خیلی خیلی بده.)

2- مامان می‌گه:" تو گولم زدی نذاشتی واسه‌مکه اسمتو بنویسم..."می‌گم: "بی‌خیال مادر من! منو چه به این کارا..."می‌گه: "من نمی‌دونم؛ من اسمتو می‌نویسم. دوست نداشتی برو پولو پس بگیر!"

خلاصه این مامان من حرف حرف خودشه... یهو دیدی الکی الکی رفتم مکه... حاج خانوم شدم! (راستی مگه می‌شه پول رو پس گرفت؟!)

3- امشب می‌ریم جنگل ابر.... نکته جالب توجه اینه که مدیرعامل محترم هم صبحی با چند تا از اعضای هیات‌مدیره رفتن ابر!!!

4- ...ادامه دارد. احوال آدمه رو می‌گم. کاش می‌تونستم بنویسم اش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:25  توسط روجا  | 

 

- شنای پروانه -

به مناسبت اینکه بالاخره دیروز من تونستم یه عرض استخر رو بدون چوب خشک کردن خودم- چوب که چه عرض کنم، که اگه چوب بودم دست کم می‌اومدم روی آب! – و بدون اون ترس مسخره، با دوچرخه طی کنم!!! اعلام/ اعتراف می‌کنم که شنای محبوب من شنای پروانه‌س...!!! پر رو هستم؟... می‌دونم!... اما خدا وکیلی معرکه نیس؟ 

ببینین تو رو خدا  حق با من نیس...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:15  توسط روجا  | 

 

1-    خونه‌های شرکتی‌ سال‌ها پیش توسط امریکایی‌ها طراحی و ساخته شده، همه شبیه هم... یک طبقه و به رنگ آبی. قسمت جالبش دیوارها بود که همه از شمشاد بود... شمشادهای بلند و یک‌دست. اما جابه‌جا، دیوار خونه بعضی‌ها کچلی گرفته بود و اون‌ها هم بی‌سلیقه‌گی رو به اوج رسونده بودن و با ایرانیت خونه رو از دید دیگران پنهون می‌کردن... اما خونه ندا اینا – همکارمون- یه چیز دیگه بود سبز سبز... بعد از عید، صبح‌ها که ماشین می‌رفت دنبالش، میون سبزی شمشادها، پیچک‌ها گل داده بودن... گل‌های شیپوری بنفش! فکرشو بکن! معرکه... ازش خواستم برام یه شاخه بیاره...در نهایت با کلی مکافات گل بی‌نوا رو رسوندم تهران... حالا جوونه زده... و من ذوق‌مرگم. برگ‌های کوچولو و سبز، یعنی می‌شه که گل بده؟

2-    ورداشته اسم کتابو گذاشته " زنان خوب به بهشت می‌روند و زنان بد به همه جا". بزنم لهش کنم با این اسم انتخاب کردنش...! راستی این "همه جا" شامل بهشت هم می‌شه. مگه نه؟

3-    آدمی‌زاده دیگه... به گوشی درب و داغون چند ساله‌اش هم انس می‌گیره... حتی اگه دیگه درست و درمون کار نکنه یا از ریخت افتاده باشه... می‌گم "انس"، که حسابش از "عادت" جدا باشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:15  توسط روجا  | 

 

- بعله آقا...؟!-

 احتمالا کسی از این "رسم" که جناب روسو بهش اشاره کرده، جزییات بیشتری می‌دونه تا منو راهنمایی کنه...؟؟!

 

"...چند سال بعد شنیدم پس از آن‌که در کلیسای محل به مقام نایب کشیشی رسیده بود، از دختری صاحب فرزند شده بود... این واقعه در قلمرو اسقف که با سختگیری بسیار اداره می‌شد رسوایی فوق‌العاده‌ای برانگیخت. رسم بر این است که کشیشان تنها می‌توانند از زن‌های شوهردار صاحب فرزند شوند و او چون از این قاعده که مورد قبول همه بود تخلف کرده بود به زندان افتاد، رسوا شد و از کلیسا خارج شد... ."

اعترافات- ژان ژاک روسو- صفحه 150

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:7  توسط روجا  |