تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

-...-

...آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکان‌شان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش‌بینی‌های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست... زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است...

من او را دوست داشتم-صفحه167- آناگاوالدا- الهام دارچینیان

 

پی‌نوشت خیلی نامربوط: چرخ می‌خورم... من چرخ می‌خورم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط روجا  | 

 

- تصویرسازی-

سوزن رو ‌دیدم که چطور وارد پوست شد. یه برآمدگی کوچیک...پوست، انگار سعی می‌کرد خودش رو تطبیق بده... کمی مقاومت کرد، اما در نهایت تیزی سوزن وارد شد...

پرستار تسمه پلاستکی رو باز کرد و سرنگ رو خارج کرد. گفت:"پنبه رو محکم فشار بده و دستت رو از آرنج خم کن." و رفت سراغ یکی دیگه... گوش ندادم و بلند شدم.

از جای سرنگ یه قطره خون آروم آروم بیرون می‌زد. مثل چی بود؟ نمی دونم اصلا نمی‌تونم به چیزی تشبیه‌اش کنم. مسخره‌اس، اما دلم می‌خواست بلیسمش... شاید مثل بچه‌ای که چیزی رو با مزمزه کردنش کشف می‌کنه...

توی راهرو شلوغ بود و در شیشه‌ای انتهای راهرو به نور باز نمی‌شد. زنی رو با ویلچر می‌آوردند یا می‌بردند، موهاش ژولیده زیر روسری سه گوش پنهان شده بود. صورتش خسته و بی‌رمق... از دردی که کشیده بود یا دردی که در انتظارش بود؟

بیرون برگ درخت‌ها سبز و شاداب بود، بهار بود و اردی‌بهشت... اردی‌بهشت یعنی ماه ورود در بهشت.

 

شاید داستان...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط روجا  | 

 

-کتاب‌خانه-

خواهرک یه گوشه از مغازه رو اختصاص داده به چند قفسه کتاب. میون شلوغی اون همه لباس‌های زیر و روی زنانه و عطر و لوازم آرایش. علاوه بر دفتر حساب و کتاب، یه سررسید داره واسه کسایی که کتاب بهشون امانت می‌ده... خلاصه سفارش چندتا کتاب داده بود. منم از آخرین روز تخفیف استفاده کردم و به بهانه سه تا کتاب رفتم و یه عالمه خریدم.

:)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:59  توسط روجا  | 

 

- امروز 28 سالم تمام شد-

با مامان رفتیم نمایشگاه و  بعد دیدن شونصدتا غرفه و بعد چهار ساعت گشتن، مامان بالاخره رضایت داد و ظاهرا مفاتیح مطلوبش رو پیدا کرد؛ نه خیلی کوچیک، نه خیلی بزرگ، نه کاهی، نه با نوشته‌های خیلی ریز... خلاصه مناسب! منم هی سعی کردم که دختر خوبی باشم و غر نزنم، که البته زدم.

دخترک توی تلفن می‌پرسه:" واسه تولدت هیچ کاری نکردین؟ "می‌گم نه!... .  

اما هیچ هیچی هم نبود، دو سه بار دم غروبی،  همین‌طوری که نشسته بودم یادم می‌افتاد که تولدمه و یه کوچولو پیش خودم لبخند می‌زدم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:48  توسط روجا  | 

 

- نمایشگاه کتاب-

حاج خانوم – مامان- قراره بیاد تهران واسه نمایشگاه کتاب. می‌پرسه رفتی؟ می‌گم: اووو نه! حتمی شلوغه! فیل بندازی هوا زمین نمی‌اد! می‌گه: وا! خب معلومه شلوغه! نمایشگاهه دیگه!...

گوشی رو که می‌ذارم مسطور می‌گه: یه کم خجالت بکشیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط روجا  | 

 

- آخ... اگه بارون بزنه! -

ملافه‌های سفید و تمیز رو تا می‌کنم، چه حس خوبی دارن، ته‌مونده بوی خنک سفیدکننده و صدای خش‌خش آرومشون...

ماریا کری می‌خونه:

I give my all to have just one more night with you

با خودم فکر می‌کنم، چه خوب که گاهی از عشوه‌های صد تا یه غازش کم می‌کنه و از صداش خرج می‌کنه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط روجا  | 

 

- اوووم-

... بی‌طمعی من چیزی جز تنبلی نیست. لذت داشتن، به رنجی که باید برای تملک به خود هموار کرد نمی‌ارزد... .

 

                                                                           اعترافات- ژان ژاک روسو- م. بحرینی

 

و همینطور ادامه صفحه ۵۴ کتاب

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:40  توسط روجا  | 

 

 -...-

رای می‌دی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:44  توسط روجا  | 

 

 

امیدوارم میشل هانکه بره قعر جهنم و با فیلماش توی آتیش جزغاله شه!

آمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط روجا  | 

 

- آرامش در میان...

" اینو نپوشی نمی‌ذارن بری توی آب!" بلند گفت که شنیدیم و سربرگردوندیم. اما دخترک انگار نمی‌خواست و نمی‌شنید. بلند و کش‌دار گفت:"نه...!" این شد که مادر رفت سراغ مایو پوشوندن به دختر بزرگتر و بی‌خیال کوچولوی لجباز موفرفری شد.

میون همهمه زن‌ها، دخترک -بی‌لباس- برای خودش قدم می‌زد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط روجا  | 

 

 -لذت-

گاهی وقت‌ها...، بعضی از آدم‌ها

کلمات رو جوری کنار هم می‌چینن که به خودم می‌گم:"... هیس‌س‌س...! بخون... گوش کن..."

ممنون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:2  توسط روجا  | 

 

-  عمو جغد شاخ‌داری که منم! -

هر شب که خسته و کوفته و آش ولاش ساختمون رو دور می‌زنیم به سمت پارکینگ،  وقتی چشمم می افته به نور چراغ کشتی‌ها روی آب، مهم نیس چقدر خسته‌ام... می‌گم: دلم برات تنگ می‌شه... دلم برات تنگ می‌شه...

 کار حداکثر تا دو سه روز دیگه جمع می‌شه. تمام بعد عید در حال تدوین و جمع‌بندی گزارش‌ها بودیم... گرچه دو شب نخوابیدن اوج اوج کار و خستگی‌ها بود، اما روزهای دیگه هم کم از اون نداره... نشده بود که دست‌ و انگشت‌هام سر بشه بس‌که با ماوس کامپیوتر کار کنم... که شد!

 امشب اومدم و رفتم توی رختخواب... اما دیدم اصلن آدم صبح پاشدن و حموم رفتن نیستم، اینه که پاشدم رفتم دوش گرفتم و حرف مامان درست بود: "یه دوش بگیری خستگی‌ت می‌ره..." این شد که حالا می‌تونم بنویسم! این نوشته فقط به غرنامه مشروح از خستگی‌ام نیس... راستش دلم می‌خواس همین‌جا که هستم بنویسم نه وقتی که خارگ خاطره‌ای شد مربوط به گذشته....

قیچی ابرومو جا گذاشتم اینه که یه پا "عمو جغد شاخ‌دار" شدم واسه خودم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط روجا  |