تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

- برف-

غ. ساعدی داستانی داشت که ماجرای خونه‌ای پر از انواع حشرات و جونورهای موذی بود که به هیچ طریق خلاصی از دستشون نبود... خلاصه اینکه وضعیت ماست و من با خودم فکر می کنم که بزارمشون توی یه بقچه، با دو تا گره اساسی... و دور بشم ازش. دور دور دور...

دست‌هام ناتوان‌اند و من اگرچه از ناتوانی خوشم نمی‌آد اما مواجهم باهاش. گاه و بی‌گاه...

من اسیر رویا و وسوسه و فانتزی‌هام هستم و امیدوارم که برای زندگی‌ام کافی باشند... مثلا الان وسوسه‌ام دوتا گیس کوچیک به‌زحمت بافته‌ شده است که ختم بشه به یه جفت روبان رنگی...

اینجا برف می‌باره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:7  توسط روجا  | 

 

- ای خرم بهشت من... به من چی دادی؟ چی از جونم می‌خوای؟-

داشتم "ای ایران"‌ی هنرپیشه‌ها خوندن گوش می‌دادم و می‌دیدم و فکر می‌کردم منی که دیگه عِرقی ندارم، لذت می‌برم... چیزی رو در من تکون می‌ده، انگار یکی هنوز داره در من می‌جنبه، کسی/چیزی ‌که فکر می‌کردم نیست... مدتهاست که نیست و مرده....   صحنه‌هایی از فیلم‌هایی که دوس دارم و داشتم... آدمهایی از سرزمینی که از اونهام... سرزمینی که دوست داشتم... یه امیدی، یه روزنی... نمی‌دونم.... فکر کردم که آپلودش کنم و لذت ببریم از رقص ننه گیلانه، از سیبیل‌های جبلی، از زیبایی بی‌نظیر پرده اشک دائمی چشمهای رویا نونهالی سوسن تسلیمی... و فیلم‌ها رو مرور کنیم که اِ... گیلانه اِ... گاو... اِ ای ایران.... وای دلشدگان واااا.... و اون‌جا که سازهای جنوبی به وجدمون می‌آرن پاشیم برقصیم، شاید هرکس تو جای خودش.. خونه خودش...

که دخترک اومد... چیزی دیدم؛ چیزی که آشنا بود، انداختم: "تجربه تاکسی داشتی؟" باورت می‌شه انداختم... و درست از آب درومد! دخترک رو داشتن کنار خیابون وسط شهر- ‌تو همین میدون گلها- بلند می‌کردن... از پشت بغلش کردن و به سمت ماشین می‌بردنش... این یکی سبکه پر وزنه... اما مگه وزن مهمه؟ می‌گیم شانس آورد که لگد زد و تونست جیغ بزنه... شانس آورد؟ خدا رحم کرد؟ چه شانسی؟ چه خدایی؟ چه رحمی؟ کنار خیابونی که همیشه خدا یه 206 راهنمایی رانندگی واستاده!!! لعنت به شما!

دخترک کوفتگی‌های تنشو کنار رادیاتور مرهم می‌ذاره... ما کمی از شوک درومدیم و لودگی می‌کنیم و نمی‌خوایم فکر کنیم که "چی می‌شد اگه؟"...که زنده‌گی در کمترین مفهومش به معنی زنده بودن با چه وقاحتی می‌تونه تهدید بشه...

اما اون زخم سرباز پر از کثافت بوگندو هست... سعی می‌کنیم به رومون نیاریم... مگه یک‌ماه شده؟ از اون دفعه که اومد و رفت تو دستشویی، یک ساعت دستشو شست شست شست، آخه چرا ما باید کثافت دیگرون رو بشوریم... هی بشوریم... می‌دونی خس‌ته‌ام خس‌ته‌ام از آدمها... آدمهای بدجنس کوتوله... گریه‌ام نمی‌آد شاید اگه گریه می‌کردم خوب بود... توی دلم پر از تاوله... تاول‌های تب‌دار... دلم درد داره...

چرا یکی نیست به این آدمها بگه که آقای رانندهِ تاکسیِ سبزِ کثافت! من اگه سوار ماشین‌ات شدم؛ واسه اینه که منو از اینجا ببری به اونجا... پولش هم می‌دم... سیصد تومنه می‌دم. دزدی؟! چهارصد! باشه می‌دم اما به خاطر خدا! مردک! من سوار نشدم که آبتو درآرم... که آبتو بخورم... می‌دونی من به این می‌گم لجن! و هی دلم تاول می‌زنه... هیچی عوض نمی‌شه... نه چرا؟ عوض می‌شه... بدتر بدتر می‌شه...

خوب نوشتم؟! قلم خوبی دارم؟... چه فایده؟ چه فایده... من متنفرم! و کاش همونقدر متنفر بودم، خوب می‌نوشتم...

حالا که  دوباره می‌خونم‌اش گریه می‌کنم...

مربوط۱ : هر روز بدتر از دیروز

مربوط۲: اینجا تهران است...اینجا ایران است.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:1  توسط روجا  | 

 

 

من اشتباه نمی‌بینم؟!!!!   گوگل قیلتره؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:12  توسط روجا  | 

 

- موندم تو دنیا ... عزیز تنهای تنها...-

توی اتوبوس روحوضی‌های "مرتضی احمدی" رو گوش ‌می‌دم و دلم هری می‌ریزه از این فکر: مبادا که دیگه نباشه... دیگه نخونه... که فقط صداش بمونه...

 

نامهربونی... نمی‌دونم می‌دونی؟... که عشقت مارو کشته

تیر نگاهت... دوتا چشم سیاهت... مثه آلو درشته

رحمی نداری... بر رنج و دردم... اخر مگه من... با تو چه کردم؟

 

اینقدر چرا لج می‌کنی... هی چشماتو کج می‌کنی

ترک منو کردی چرا... رفتی تو  از پیش‌ام چرا؟

ای لامروت... نکن مارو اذیت... که هیچ طاقت ندارم

پیش رقیبون... سیه کردی عزیزجون... تو روز و روزگارم

 

ای روزگار! از اول یار من بودی... و این آخر، ولم کردی  

 نمی‌دونی ازین کارت... چه خونی بر دلم کردی

به من نارو زدی باشه... باشه... ولی باز از تو ممنونم

 من دیوونه رو رو هشیار کردی.... عاقلم کردی.... روزگار

 

موندم تو دنیا... عزیز تنهای تنها... خوراکم آه و درده

از غصه و غم... مامان‌جون رنگ و رویم... مثه زردچوبه زرده

یادم نمی‌ره... اون‌شب تو کافه... کردی با عشوه... خوار و کلافه

هی با فتیح(؟) لاس می‌زدی... چشمک به عباس می‌زدی

حرفایی ار عشق و وفا... هرچی دلت خواس می‌زدی

ای لامروت... نکن مارو اذیت... دیگه طاقت ندارم

پیش رقیبون... سیه کردی عزیزجون... تو روز و روزگارم

 

پی‌نوشت: از این مجموعه خوش‌سلیقه آهنگ رو بشنوید: "ای لامروت: مرتضی احمدی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:6  توسط روجا  | 

 

- ما فقط مرده‌ها رو می‌بخشیم*-

به خودم می‌گم دختر بنویس... بدون برنامه همین‌طوری، رها، نگران چی هستی؟ شعری که مدت‌هاست نخوندی یا کتاب‌های نخونده تلنبار شده... یا داستانی که نمی‌نویسی... بی‌خیال! بگذار آدم‌های داستان‌هات زندگی کنن... عشق‌بازی کنن، دعوا کنن... بدون اینکه تو سرتو بکنی تو زندگی‌شون... این دل‌شوره از کجاست؟ به کجا خواستی برسی و نرسیدی، اصلا مگه "رسیدن" چیزی نبوده گند زده به همه چیز! به لذت "رفتن" برای رسیدن...

می‌دونی این مرض "خوب بودن" بد مرض‌یه... شاید خوب نباشی، اصلا هم خوب نباشی، اما مرض‌اش بد دردیه... آدم‌ها(ما) همونقدر که خوبن؛ بد هم هستن... از خوبی‌هاشون می‌شه فهمید چقدر می‌تونن بد باشن(و برعکس). چه اهمیتی داره توضیح بدی و بخوای بفهمونی که منظورت "خوب" بوده مبادا که "بد" برداشت بشه...

یکی داره می‌خونه. غمگین و دل‌گیر بوده و حالا مرده...

دارم پیر می‌شم. نشونه‌اش؟! از مرگ می‌ترسم، شب‌ها خواب مردن می‌بینم... حس این‌که مبادا کسی دل‌چرکین باشه ازم، رنجم می‌ده و تصمیم می‌گیرم بهش بگم. اونوقت همه‌چی بطور مسخره‌ای بهم می‌ریزه... چرا؟ چون من نمرده‌ام. گفتی:"ما مرده‌ها رو می‌بخشیم."... آره! پس مسخره‌اس وقتی کسی نمرده بخشیده بشه... حتی تقاضاش خنده‌داره... زندگی داستان‌های کودکی نیست که ختم بشه به: " ... و سال‌ها به خوبی و خوشی درکنار هم زندگی کردند."

پووه !!! شاید فکر کنی شاکی‌ام یا غم‌گین... اما نه... انگار فقط بچه‌ای هستم که از شیر گرفته شده و با تعجب به طعم و فرآیند هضم و جذب اولین غذاهای متنوع از نوع دیگر، نگاه می‌کنه...

 

 * به نقل از دوستی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:14  توسط روجا  | 

 

- فوق‌لیسانس-

واحد تابستونه داشتیم و خوابگاه بودیم. واحدهای جنوبی "احمدی" دو تا سه نفره واسه فوق‌لیسانس‌ها و دانشجو های دکترا و یک شش نفره داشت که نصیب بچه‌های سال‌پایینی و کارشناسی بود. سرویس‌های بهداشتی و آشپزخونه هم اشتراکی استفاده می‌شد. تابستون بود و حداکثر کار واحدهای آزمایشگاه و کارآموزی. الباقی به لهو و لعب و عیش و نوش می‌رفت... اتاق شادان اینا که نوبر!! همه شیطون و جیغ‌جیغو... اومده بودم واحدشون که افتادم وسط بحث واحد! ظاهرا یکی از اعضای اتاق‌های سه نفره شاکی بود که میوه و شیر و خرده ریز از یخچالشون کم می‌شه...

من به اینجا رسیدم که:" ...ماها که فوق‌لیسانسیم، بغلی‌ها هم که دکتران، پس می‌مونه فقط اتاق شما!!!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:36  توسط روجا  | 

 

- هو هو ... باد... هو هو -

1. می دونی، تنهایی همیشه یک گودال مکنده و فروبرنده نیست... گاهی اوقات لذتی هست که تو داری، من دارم... همه دارند اما نمی‌شه اونو با هم قسمت کرد. مثل دردهاش...

2. روی رمل های داغ راه می‌رفتم کفش و جوراب‌کنده، و کف پاهام تاول زده بود، باور نمی‌کردم، مگه نه اینکه زمستون بود یا دست کم پاییز!!! پس پاهام چرا می‌سوختند...  همین پاها بود و همین من بودم که روی آسفالت داغ می‌دویدم وسط خیابون و لعنت می‌فرستادم به ماشین ها، اگر گاه و بی‌گاه لذت دویدن روی خط سفید رو می‌گرفتند. دمپایی‌های پلاستیکی نمی‌دونم چه رنگی، زیر بغلم بود و صدای تپ و تپ قدم‌هام توی گوشم و بوی تمیزی و پوست صابون‌خورده که کم‌کم گر می‌گرفت و به عرق می‌نشست توی دماغم.

 و صدای مامان که نهیب می‌زد:" ندو... تازه حموم بودی... عرق می کنی... دمپایی هاتو بپوش..."          

 هو ... هو... باد... هو... هو... 

کویر مصر- گلی بانو 

* خب من نه اجازه عکاس(لیلی) و نه اجازه کسی که تو عکسه(گلی) رو دارم!!! اما روم زیاده :)

و گمانم کم کم باید به فکر یه دوربین باشم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:56  توسط روجا  | 

 

- لیسانس-

عروس شماره دو: بین ما سه تا عروس، ایکس (اولی) از همه "خوشگل‌"تره، عوض‌اش

من "لیسانس" دارم!

 

پی نوشت: البته با اجازه و احترام از راوی بسیار بسیار عزیز داستان!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:1  توسط روجا  | 

 

- گوگل جان برام چی داری؟-

امکان جدید جستجوگر گوگل رو همه دیدیم. وقتی یه لغت سرچ می‌کنی نزدیک‌ترین کلمه برحسب تعداد جستجوهای انجام شده رو می‌آره...

به یکی از آقایون هیات‌مدیره که آقای مسنی هم هست سرچ کردن رو توضیح می‌دم. می گم تایپ کنید "دستگاه جوش" همچنان که به کندی کلیدها رو پیدا می‌کنه، تایپ می‌کنه "دستگ"، گوگل جان هم راهنمایی‌اش می‌کنه و اولین آیتم "دستگاه تناسلی زن" رو پیشنهاد می‌ده...! به روی خودم نمی‌آرم و این قابلیت رو توضیح می‌دم...

 ادامه می‌دیم و برای اینکه خودش یه بار انجام بده می‌گم: حالا یه عبارت رو سرچ کنید. می‌گه مثلن " نحوه ثبت سفارش"، "نحو" رو تایپ می‌کنه و گوگل عزیز به اعداد و آمار نشون می‌ده که اولین سوال جستجوگران فارسی زبان گوگل که با "نحوه"شروع می‌شه چیه!!! حالا قیافه من، اون لحظه بماند....

این یه واقعیته... چیزی که نمیشه قایم‌اش کرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:2  توسط روجا  | 

 

- اولین عشق-

تا پارسال اگه قرار بود از اولین عشق بگم، می‌گفتم گمونم اولین عاشق شدنم مال6-5 سالگی بود، که هر بار دوست دایی(سلمان؟!!) با موتورش از اون شیب به چشم کودکانه‌ام خیلی زیاد، بالا می‌اومد؛ مشتاق و انگشت به دهن، با نگاه دنبالش می‌کردم. به نظرم چقدر قدبلند و چقدر آدم بزرگ! می‌اومد... کاپشن و شلوار چرم با یه عالمه بند و تسمه با سگک های فلزی، پوتین های ساق دار سربازی و اگه درست خاطرم مونده باشه یه عینک دودی...

تا اینکه موتورسواری پارسال ثابت کرد که اینجانب در زمینه عشق و عاشقی یه اشتباه کوچولو کردم و در واقع این "موتور" بوده که من عاشقش بودم!  

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:5  توسط روجا  | 

 

- آسیاب-

آسیاب چه جلو بره و چه عقب برگرده... برای دونه گندم فرقی نمیکنه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:11  توسط روجا  | 

 

-مرثیه-

چقدر بزرگ شدیم، می‌بینی؟ اونقدر که بیآم مراسم خاکسپاری مامانت... بغلت کنم و هق بزنم:" نبینمت تو این حال! قشنگم! خانومم!" ...بگی:"دیدی چی شد روجا؟ حالا مامانم فقط خاطره شد... فقط خاطره!!! "

 و من اون همه خاطره داشته باشم از اون خونه... اون تابلوها... اون در و دیوار... اصلا یادم نیاد که 10 سال گذشته... 10 سال...!!! و همش فکر کنم الان مامانت صدات کنه واسه بردن میوه ها...

بگی: "چقدر زجر کشید... حقش نبود، چرا اینهمه درد کشید؟ چرا؟" بلرزم از صدات و فقط "قوی باش" از دهنم دربیاد... هی!!! اونجا نشستی جیغ می زنی که نذارین مامانم رو بذارن تو خاک و به گل چنگ بزنی... صدای "مامان، مامان... پاشو! " بپیچه و بعدش گرومب گرومب صدای خاک ریختن روی سنگ! ...  

بزرگ شدیم.

پی نوشت1: معلم خوب ادبیات‌مون هم مرد... سنگ‌نوشته‌اش شعری بود که همیشه برامون می خوند:

آهوان ای آهوان دشت ها...

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازه خوان

رو به استغنای دریاها روان

خواب آن بی‌خواب را یادآورید

مرگ در مرداب را یادآورید

 

 

پی نوشت۲: سرد سردم... روزهای خوبی نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:26  توسط روجا  | 

 

-آروم-

این همه عجله برای چیه؟ این همه دویدن....

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:31  توسط روجا  |