تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

- کثافت-

زن دراز کشیده بود زیر تنه سه نفری که با بدنش ور می رفتند و برای این کار به او پول داده بودند. توی دل اش می گفت:" کثافت، کثافت. "

اما با هیچکدام از آن سه نفر نبود.

پاییزان- www.paeezan.blogspot.com

 

 

پی نوشت: گمانم ماه ها پیش از وبلاگ رضا ناظم فایلی را دانلود کردم. دستچینی از مینی مال (داستانک؟) های نوشته شده وبلاگرها که دریک فایل PDFجمع آوری شده بود.

و این داستان... این داستان برام شده زندگی، درد، کابوس... اینقدر کوتاه .... و اینقدر تاثیر گذار، اینقدر عمیق، اینقدر فجیع.... هربار که می خونم اش، هربار به یادش می افتم؛ انگار کسی با تبر دو شقه ام می کنه...  " کثافت" شده بدترین فحش زندگی ام. پشتش یه کوه نفرت... یه دنیا حوادث واقعی ولی باور نکردنی... یه دریا درد و غیض...

منو یاد دخترهای زیادی انداخت که داستانشونو شنیده بودم. در میان آنها از همه پر رنگ تر " عاطفه " نامی...

زن بودن درد درد درد داره!

می دونی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:56  توسط روجا  | 

 

-کاش-

این نیز بگذرد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:2  توسط روجا  | 

 

- ایدئولوژی-

هدف وسیله را توجیه می کند-----

الف- نقطه

ب- علامت سوال

ج- علامت تعجب

 د-بسته به شرایط و با در نظر گرفتن پارامترها جواب می تواند هرکدام از موارد فوق یا هیچ کدام باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:4  توسط روجا  | 

 

-انگار-

انگار تمام مداد رنگی هام شکسته...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:27  توسط روجا  | 

 

- محتوم، کلمه ای مثل پتک-

اگه ببینی/بدونی یه بچه شمپانزه رو می کشن، پوستشو می کنن، سرخ اش می کن با انواع افزودنی ها و طعم ها، یا اینکه ببینی یه تکه از گوشتشو به دندون می کشن و با کمک دندون ها و قفل کردن فک ها، گوشت رو از استخون جدا می کنند؛ چه حسی بهت دست می ده؟ من که از نفرت و غیظ دلم بهم می خوره!... گمونم صحنه ای باشه که هرگز فراموش نکنیم، خیلی کارها می کنیم! تا جایی که بتونیم و از دستمون بر بیاد!

اما ما همه این مراحل رو واسه مرغ ها! هم داریم! هممون دیدیم و کم و بیش انجامش هم می دیم. (خود من فقط مرغ سر نبریدم وگرنه حتی یادم هست مرغ سرکنده ای که می پرید تا جون بده و خونش شتک می زد روی سیمان و سرش یه گوشه افتاده بود با چشمهای بسته و آروم گرفته....)

کاری با گوشت خواری یا گیاه خواری ندارم.... حرفم اینه: دیدین بعضی آدمها مثل اون شمپانزه هان و بعضی دیگه مثل اون مرغها! پرورش پیدا می کنن واسه سلاخی... می بینیم که دارن دندوناشونو از تکه های گوشتشون خلال می کنن... اصن انگار قرار بوده همینجور بشه... هیشکی اصلن به چشمش نمی اد! جلو چشمامونن اما هرگز کسی نمی بینتشون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:45  توسط روجا  | 

 

- گلوله های کاموای من! -

آخ که من عاشق پاییزم، با اون شال و کلاه های رنگ وارنگ اش، جوراب های راه راه با چکمه و شلوار کوتاه روی چکمه... دامن پشمی چهارخونه سبز و قرمز... آخ که من عاشق میدون حسن آبادم، با اون سنگفرش ها، با اون چهارتا مغازه کاموا فروشی پر از کرک و  پر از رنگ اش!!!

عاشق روزا و شبهای بارونی، که بشینی میل و کاموا هاتو بذاری بغلت و شروع کنی به بافتن و یه موزیک، یا یه دوست یا یه لیوان چایی و سکوت، یه عالمه فکر های خوب و بد... و حتی شاید یه ظرف پر از خرمالو!  همراهی ات کنن... ببافی و پیش بری!

یکی از آرزوهای فانتزی ام– که گمونم هرکسی چند تایی ازشون داره -  اینه که یه عالمه کاموای رنگ به رنگ رو کپه کنن تو میدون و من برم روشون بخوابم! میون اون همه رنگ! وای چه شود!

پی نوشت1: دیروز از این ساق دست های پشمی/کاموایی رنگاوارنگٍ راه راه، دست دو تا از دخترای کلاس دیدم. وای که من عاشقشونم. (می خوااااااااااااااااااامش)

پی نوشت ۲ :   ball of yarn :گلوله کاموا ، میل بافتنی : knitting needle

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:15  توسط روجا  | 

 

- بازی-

تخته، چاقوی بلند باریک، سبد سیب زمینی و تخم مرغ های آب پز، پنیر، نمک و فلفل، دست آخر هم دیس، همه را چید روی میز. از سیب زمینی های داغ، بخار بلند می شد. سیب زمینی ها را همانطور با پوست و بعد هم تخم مرغ های پوست کنده را حلقه کرد. با دقت، مبادا که سفیده و زرده از بغل هم بیرون بپرند. لیوان چایی دستم بود و با لبخند به دستهاش نگاه می کردم. دستهایی با ظرافت و لذت می بریدند و من نمی شناختمشان...

-  یه غذایی درست کنم... به به!

یک حلقه سیب زمینی، یک حلقه تخم مرغ، دوباره یک حلقه سیب زمینی، نمک و فلفل و در نهایت یک ورق پنیر که با دقت بریده بود، رویشان گذاشت. دو باره از سر، تا ستون ها هی زیاد و زیادتر شدند و سبد قرمز خالی و خالی تر شد.

-  به هر حال من دستور طبخ مال منه!

لبخند می زنم. انگار که نشنیده... در ماکرو فر را باز می کند و دیس را با دقت داخلش می گذارد. از یخچال سس ها را بیرون می آورد. به بیرون نگاه می کنم. برف باریده و حسابی سرد شده. آسمان تیره است. اما تیرگی و سرمایش را دوست دارم، وقتی اینجا نشسته ام و لیوان داغ  را در دستم می چرخانم.

- غذا حاضره خانوم!

نگاه می کنم. دیس را با افتخار کمی کج کرده تا شاهکارش را ببینم، پنیر ها آب شده اند، روی آنها را باسس قرمز و یک قطره سس سفید تزیین کرده... کنار دیس، دور از ستون های اشتها برانگیز، سس خردل ریخته شده ...

- خردل؟؟!

- حق بده ... کلی خوشگل تر شده.

بخاری را خاموش می کند و در تراس را باز می کند.

- "این غذا رو باید داغ و در هوای سرد میل کرد." اینم اصلاحیه من برای دستور غذای شما.

- بعله... بهرحال سرآشپز شمایید. احیانا برای خورنده ها که اصلاحیه نداری!

می خندم و کاپشن را می پوشم ادامه می دهم:

- می دونی که حکایت جن و بسم اله رو از من و سرما ساختند!

می خندیم.

***

غذا که تمام شد. یادآوری کرد که:

- همانطوری که بزرگان گفته اند: افسار مهمون دست صاحبخونه است.

پیشبند بستن اش خنده دار است و حرکاتش نتراشیده. می دانم که یک جور دیگر را تجربه می کند، که خودش نیست و بعید هم نیس که همین یک بار باشد، شاید یکی از شخصیتهای داستانهایش را جان می دهد...

- البته همون بزرگان گفتند که قبل از اومدن مهمون تر و تمیز کنید نه اینکه همه ظرفها رو بذارید وقتی مهمون اومد بشورید.

- من این قسمتش رو خاطرم نیس. تازه زیاد نباید به حرف این پیرهای خرفت اهمیت داد.

- داستانت در چه حاله؟ فصل سوم ات تموم شد؟

- آره، رو کامپیوتر بازه، برو بخون.

تا زمانی که داستان تمام نشده راجع به آن حرفی نباید بزنیم. این قراری است تا همه چیز از دریچه فکر نویسنده باشد. همانطور که به سمت اتاق می روم می گویم:

- خوش بحالت می تونی داستان بلند بنویسی... سوژه های من همه کوتاه و برق آسان...

- خب اونم خوبه ... کوتاه و پر از علامت سوال و تعجب... برخلاف داستان های بلند، قسمت عمده به عهده خواننده اس.

***

نه فقط از داستان های او بلکه، از خواندن همه داستان هایی که نویسنده هایشان را می شناسم، لذت می برم. دلیلش را می دانم، لابلای کلمات دنبال نشانه ای می گردم تا نویسنده را گیر بیاندازم و بگویم:" گیرت آوردم این دیگه خود خودتی ... "

- دوس داری ایده زن داستانم تو باشی؟ مثلن طرح اولیه اش!

- اینجایی؟!! چه بی صدا؟

شوکه می شوم و خدا خدا می کنم بلند فکر نکرده باشم. با لبخند می گوید:

- نمی تونم از لذت زیر نظر داشتن اولین خواننده ام بگذرم... نگفتی؟ دوس داری؟

صندلی چرخان را می چرخانم و می بینمش که ایستاده. از پیش بند خبری نیست و حالا شده همان که می شناسم. آستین های بالازده تا آرنج، دستها در جیب و چشمهایی که برق می زند و می دانم که هر چیزی را ضبط می کنند. با خودم کلنجار می روم که بگویم "آره یا نه"، واقعیت این است که تردید میان آن را دوست دارم، اینکه شباهت های زن را با خودم بفهمم و تفاوت ها برایم سوال بشوند و عین جدول اعداد، در ذهنم به جانشان بیفتم، اما قطعیتی نصیبم نشود. گمانم چشمهایش چیزی ضبط کرد که با بدجنسی گفت: 

- اما تو نیستی...

و چشمهایش را تنگ می کند. می دانم که نباید نگاهم را از چشمانش بردارم وقتی با بدجنسی منتظر شکار کردن هستند. همانطور خیره، لبخند می زنم:

-  گفته بودم که دیوونه چین های دور چشماتم وقتی بدجنس می شی؟!... برم چایی بیارم واسه سرآشپز.

 

                                                                                                - شاید داستان-

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:45  توسط روجا  | 

 

1- این روزها که بیشتر از همیشه دلم می خواد بنویسم اما کلمات از دستم در می ره و مثل حباب تو هوا می ترکه، به شدت به جماعتی که راحت (و صد البته خوب) می نویسن؛ حسودیم می شه... اینه که دعای معروفمو راجع به لاغرها- که اینجا هم کاربرد داره- تکرار می کنم: خدایا همه لاغرها بمیرن تا من بشم باربی!!!  (دو نقطه لبخند)

2- گیر داده بودم به تغییر دکوراسیون اتاق و بعدش هم مهمون داری و بعدش هم در حد یه کوه!!! (واقعن در حد کوه) رخت شستن و بعدش چلوندن و پهن کردنش!!! نتیجه این شد که کمر دردی گرفتم بیا و ببین... هنوز بعد دو، سه هفته مثل این خانوم های پا به ماه دستم به کمرمه! از من بپرسی این کمر دیگه کمر نمیشه واسه من!

3- نمی دونم چه سریه که تا ببنیم از شاعری یا کسی در رسانه های دولتی تعریف و تمجید می شه یه حسی از جنس انزجار یا اگه خیلی بخوام منصف باشم زننده گی، پرم می کنه... الحق که هنرمندند در منزجر کردن! دارم راجع به طاهره صفارزاده حرف می زنم وقتی که بیلبوردی دیدم با عنوان بانوی برگزیده جهان اسلام!!! یا چیزی دراین مایه ها!!! وقتی برگشتم، گشتم دنبال شعری که دوس داشتم اما با دیدن بیلبورد شک کرده بودم:

... من از ستوه به دیدار بغض ها رفتم

و شکوه ای که می آید ز راه های حزین

و نفرتی سنگین:

ز مادرم که نگهبان لذت پدرم بود

ز حرف ها که همه یاوران شب بودند

رمیده از قفس روزهای عالم تاب

ز گوش های فرومانده ی نفس پنهان

ز اعتبارات بکارت

ز جامه انسان

ز تو

ز پیراهن آبی تو حتی ... آه ... 

4- میگه: "دوستت دارم" و من در عجبم که این دوس داشتن از کجا اومده! اگرچه شاید نباید واسه دوس داشتن دنبال دلیل بود... از همه اینها که بگذریم برخلاف تصور تو، بی پولی و یا بقول خودت" آس و پاسی" یا تفاوت در مدرک تحصیلی دلیل من نیست. می دونی چیزی باید در من باشه؛ که نیست. تلخ و شاید غیر منصفانه به نظر بیاد؛ اما واقعیت داره و من متاسفم.

۵- دست کم نوشتم! پس سخت نگیرید به نوشته هام !!

 

فردانوشت: شاید یکی از خوبیهای تنظیم "رندوم" موزیک توی کامپیوتر اینه: شنیدن تصادفی فقط خودم فقط خودت!!! حالا اگه قرار بود بگردیم پیداش کنیم عمرا اگه پیدا می شد. فکرشو کن ۱۲ شب... روجا هم خواب... من و مسطور هم که همه می دونن اصلن نمی تونیم در مقابل "قر" مقاومت کنیم!!!  

 *** مگه می شه عاشق این صدا نشد!!! (ممنون از وبلاگ ناتور).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:55  توسط روجا  | 

 

- همه قصه ها برای تو بود!-

این جا خونه منه... خونه ای با دیوارهای انعطاف پذیر، هر وقت که دلم بخواد دستامو دراز می کنم خونه ام رو بزرگتر می کنم، توش می زنم، می رقصم... هر وقت هم که دلم کوچیک و تنگ شد، می شه قد دلم!!! توش چمباتمه می زنم، غرغر می کنم، فحش می دم، گریه می کنم.

به پریسا می گفتم که بعد این مدت با وبلاگ نویسی راحت شدم... حالا کمتر از همیشه برام اهمیت داره کی نوشته ها رو می خونه و ممکنه چی فکر کنه (فکری که شاید من نپسندم) و بیشتر از همیشه برای خودم می نویسم و به فرمان خودم! افسار ذهنم رو شل می کنم تا واسه خودش، هر طور دوس داره بره... بره... بره...

دوسش دارم و عین یه حلزون، خونه و زندگی ام رو کولمه... آروم تر از هر آرومی، با هم داریم می ریم - من و وبلاگ-:  

         http://www.algreerimaging.co.uk/images/freestuff/downloads/snail11024x768.jpg

  

پس من حلزون* خوشبختی هستم

چه زنده باشم

و چه بمیرم...

 

* اصل اش "پشه" بوده و مال رمان "خرمگس". که گمونم سر همه رو خوردم بس که گفتم عاشقشم!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:37  توسط روجا  | 

 

همینطور که به مرد فروشنده که داره وسایل رو تو کیسه می چینه نگاه می کنم... یا وقتی وسط جلسه، میون اعداد و ارقام و صفرها معلق موندم... یا وقتی توی رختخواب خوابیدم و به سقف نگاه می کنم و یه چیزی زیر پوستم می خزه... وسط تلفن به دوستی میون حرفهای معمولی... یا زمانی که مرد راننده - خشمگین - منتظر جواب سوالش به لبهام زل زده: "پول خرد ندارین؟"...  وسط جمع جور کردن خرده ریزهای بعد مهمونی... خوندن یادداشت های کسی که می نویسه، اما چیزی نمیگه... وسط اشتیاق های گاه و بیگاه و بی دلیلم به کسی/مردی، همون وقت که کلافه ام، از اینکه نمی تونم سهم هورمون ها رو از اون چیزی که نمی دونم چیه و از جنس چیه رو توی این اشتیاق تشخیص بدم... میون شب نشینی و چای و میوه و صحبت، وسط دویدن ها و تقلاهام برای پول، برای ادامه، برای ایستادن... لحظه بین تبریک تولد به این و تسلیت به اون... اون وقت که پلک هام بسته میشه و کتاب رو رها می کنم... میون حرف حرف حرف ها و نفس کشیدن ها و فروبردن ها... میون ثانیه ها... از خودم می پرسم تو اینجا چی کار می کنی؟ چی کار داری؟

                                                        جوابی براش ندارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:42  توسط روجا  |