تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

- رنج- 

 یکی از .......

و دیگری از ......

من در رنجم از شاهد بودنم

همچنانی که روز از شب

 

یکی از ......

و دیگری از ..........

من در رنجم از باید به آن اندیشیدنم

همچنانی که زندگی به مرگ

 

یکی از ..........

و دیگری از .............

من در رنجم از یاری نتوان کردنم

همچنانی که دل از سینه

 

                                           اریش فرید- خسرو ناقد

 شعر رو لت و پار کردم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:11  توسط روجا  | 

 

دلم می خواد دستامو حلقه کنم دور زانوهام، توی یه زاویه اتاق، یه گوشه تاریک و نیمه تاریک، کز کنم و فکر نکنم به اینکه می تونم چقدر قوی باشم و چقدر پوست کلفتم، بلکه به این فکر کنم که چقدر خسته ام و  حسابی گریه کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:18  توسط روجا 

 

چی می تونم بگم؟ چی کار می تونم بکنم؟ عزیزی رو از دست دادی و لحظه ها رو می شماری برای مرگ عزیزترینی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط روجا 

 

                         

                                             من نان گرسنگی تو ام.

                                                                                    یادم نیومد از کیه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:17  توسط روجا  | 

 

چی می شد اگه آقای معروفی دست از سر خواهر آیدین سمفونی مردگان بر می داشت و من خواننده رو توی این بی خبری و خوش خیالی می گذاشت که دست کم اون که رفته جنوب -گرچه ما نمی دونیم- ولی شاید زندگی خوبی داشته باشه؟!!...  نه که تصویر یه زن – احتمالا مو بلند و مو مشکی- در حال سوختن و جلز و ولز کردن تو کوچه ها رو، مثه یه داغ، بذاره تو فکر من ... چی می شد؟

پی نوشت1: حکایت این روزهام، حکایت بالا رفتن بعد گردنه آزادکوهه... دارم چهار چنگولی... با ناخون... با دندون... خودمو - بالا- می کشم. خلاصه اینکه غر غر !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:28  توسط روجا  | 

 

 - شکاف-

 از آخرین بار که بحث اش پیش آمده بود، یکی دو سالی گذشته بود. مرد غریده بود:" نه!"  و زن با چشمهای پف کرده - فقط- نگاهش کرده بود.  سکوت و تمام.

****

 زن در حالیکه مسواک می زد با دهان پر از کف در آستانه در دستشویی، از دیدن دوباره "دختره" در آرایشگاه حرف زد.

چند لحظه گذشت، مرد نگاهش را از مجله برداشت لبهایش را به نشانه تصمیمی که گرفته بهم فشرد و آرام شروع کرد:" خب من راستش رو ..." صدایش قاطع و بی تفاوت بود! مگر نه اینکه تمام سعی اش را می کرد؟... از سردی صدایش، استخوان های پشت اش تیر کشید...

در توالت بسته شده بود و صدای آب می آمد!

 مرد با چشمان بسته روی مبل رها شد... سکوت و تمام.

شاید داستان

 

*** شکاف: که فاصله ایجادشده اش به چشم نیامدنی... اما عمق اش تصورناشدنی ست!!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:52  توسط روجا  | 

 

  - از این بارونا ...

عکس: اینجا

و این آهنگ!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:43  توسط روجا  | 

 

- وقتی که می خندی ....-

دیشب دختر نازی رو دیدم. بغل کردنش یه هیجان جدید و تجربه نشده داشت. یه هیجان همراه با آرامش. انگار می تونستم سال ها همینطور بهش خیره بشم و نگاهش کنم. تا یه شعاعی در اطرافش این حس بود. حسی که منو به خودش می کشید و آرومم می کرد. مثل یه محیط استریل که تو رو هم از ناپاکی ها دور می کنه و می گه بیا... فراموش کن... زندگی منم....

من بچه ها رو ناتوان نمی دونم. اونها کامل و سرشار از زندگی اند. انگار ناتوانی چیزیه که هرچه بزرگتر می شن یاد می گیرند. وگرنه اون موجود کوچیک داشت با تمام وجود زندگی می کرد. دوستی از بدی زمانه ای که درش زندگی می کنیم می گفت، می گفت که ما غرایزمون رو نفی می کنیم و اونها رو عقب می رونیم. این غیرطبیعیه. خودش عاشق شدن رو زمانی تعریف می کرد که سرشار از میل به بچه دار شدن بوده. برام جالب بود چون اون پسر بود. از عاشق بودنش می گفت و اینکه وقتی بچه ای می دیده جوری می شده که قابل توصیف نبوده. ترکیبی از هیجان و شیربنی و خواستن. می گفت ما ترسو هستیم و دلیلی جز این برای خواسته های غیرطبیعی مون نمی اورد. می گفت: اما نفی شون نکن، غرایزت رو نفی نکن. اونها چیزیه که از تو یه موجود زنده می سازه.

بچه دار شدن هنوز جز خواسته های من نیس. حتی زمانی که عاشق بودم مادر بودن را نمی توانستم تصور کنم و بخواهم! (مثال نقض برای نظریه رضا؟!) یه سری اعتقاد و خواسته های از نظر دیگرون، فانتزی دارم؛ که هرکس شنیده گفته اینا همش حرفه! بچه خود آدم یه چیز دیگه اس! اما دیشب که دخترک تو بغل من شیر می خورد... بگذریم!  

با این همه خیلی خوشحالم که هنوز بچه ها در این دنیا هستند.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:53  توسط روجا  | 

 

- روز جهانی کودک -

و ما هی آله  و آله تر می شویم!!!

               بی تا

اسمش بی تا ست. دوسال و چهار ماهشه. اخگر می گه اومده مغازه، چهارپایه رو برداشته، رفته دم در نشسته، به هرکی که رد می شده می گفته: آقا دَلام !!!

 

اینم بهار. دختر ناز نازنین!! که هنوز موفق به آب لمبو کردن اش نشدم!!!

               بهار

دست کبودشو!!!! اوف!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:33  توسط روجا  | 

 

                              

- کوه هایی چه بلند...-

با بچه ها صحبت می کردیم که چه خاطره ای از اولین برخورد باهم داریم. بانو جان گفت: من اولین بار اسم تو رو زمانی شنیدم که مولود گفت:" خوابگاه صنعتی که رفته بودم  روجا رو دیدم، بندانداخته بود، تمام صورتش، پر جوش شده بود!!! "  

تو رو خدا می بینی! اینم از شانس من!!!  آخه من تو تموم عمرم فقط دو یا سه بار بندانداختم که اون هم، شکر خدا تا دراومدن کامل کرک ها،  پوست صورتم مثل عکس ماهواره ای سلسله جبال زاگرس قلنبه قلنبه باقی موند! نتیجه اینکه صورت عزیز بنده یا بایست جوش می داشت یا مو!! در نتیجه منم تسلیم و بی خیال شدم. گمونم حالا کسایی که منو ندیدن، تصویر زنهای حرمسرای قاجار رو با اون سیبیل های از بناگوش در رفته تجسم می کنن!!!  نه جانم. من اگه تو اون دوره هم بودم فوق فوق اش یه مباشری یا کدخدای یه دِه پنج تا ده خانواری شوهرم می شد که اون هم احتمالا دم به دقیقه سرکوفت سیبیل های اهل حرم ظل اله رو بهم می زد! :))

بماند که درد بندانداختن چیزیه که اینجانب اصلن قادر به تحملش نیستم. و یک کولی بازی در می آرم که نگو و نپرس. واسه همین منو نبایست جز دسته " بکش و خوشگلم کن" ها به حساب آورد! اصلا و ابداً .

... تا اینکه دوباره خواهر گرامی، من کم عقل رو مجاب کرد به استفاده از موم صورت، که هم دردش کمتره و هم اله و هم بله، حالا یه بار امتحانش کن ....خب منم خام شدم.

و حالا ؟!! هیچی پنج دقیقه به پنج دقیقه می رم تو آینه دستشویی شرکت، ارتفاع سلسله جبال زاگرس رو چک می کنم!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:45  توسط روجا  | 

 

 - زندگی شاید یک اتفاق ساده است-

آدرسش را که گفت، لعنتی..! همسایه تو از آب درآمده!

شماره 9، مال پیرزنه، همون که با واکر راه می رفت، که یک بار بیرون از در آسانسور کمکش کرده بودم تا پایین پله ها، تا دم در آپارتمانش.  همون که پز "پسرم پسرم"  گفتنش را به من می دادی!

می نشستیم تمام فرضیات را بررسی می کردیم که چرا تنهاس؟ بچه هایش کجا هستن؟  

آدرسش را که گفت، با خودم گفتم ای وای! حتمی پیرزن مرده که خانه را فروخته اند. راستی مرد؟

 

                                                                                              - شاید داستان-

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:27  توسط روجا  | 

 

       - باد-

بیرون از خانه باد بود. دوید زیر دامنش و همراه آن، دوباره همان فکر کهنه و چسبناک... مثل هر بار در دو سال گذشته خودش را راضی کرد: " اون هم حتمن با منشی اش رابطه داره! "

 

                                                                                   شاید داستان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:56  توسط روجا  | 

 

                                                

1- حسین شب نویس داستان معرکه ای داشت از کسی که به سنجاق قفلی، قفل شده بود. بیژن نجدی داستانی* داره از پسری که از پدرانش ترس به ارٍث می بره و برای رفع اون ترس قفلی به سینه اش می زنند و با اون رشد می کنه و به استخون هاش جوش می خوره... تازه من فقط همینا رو می دونم و از خیلی ها خبر ندارم... گاهی اوقات می بینم که از یه قلاب پاندول شدم و هرچی تاب می خورم دستم به چیزی نمی رسه... حالا دردش به کنار!

2- خب طنز آخرین چاره من بود در برابر احسان. پرچم سفیدم بود نه برای صلح، شاید برای سکوت. زیاده روی و کم گویی را ببخش ... اگر که بود.

3- این روزها کلافه است و هرچه هم که می پرسم جواب  درستی نمی ده!!!  یکی نیس بگه کلافگی که "چرا" نداره که تو هم هی می پرسی چرا ؟!

 

  * یوزپلنگانی که با من دویده اند- بیژن نجدی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:45  توسط روجا  | 

 

                                                                  ×

 

گمونم بهترین کار، پیشنهاد دوئل به این آقاس!!! و فرصتی که پیشنهاد سلاح مورد نظر شو بده و دو تا شاهدشو معرفی کنه!!!  :)

البته اگه دوئل با یه زن...

بی خیال...!!!!

اونوقت می تونم با خیال راحت برم سر جسدش و بگم: اینم از این!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:41  توسط روجا  | 

 

1- انگار با عقب کشیدن ساعت جدی جدی شبای بلند پاییز و زمستون شروع شد. منم با رمان خونی رفتم به استقبالش! آره داستان و رمان! می دونم، می دونم، کلی هم از روی این چندتا کتابی که n ساله گذاشتم تو currently read خجالت زده ام (اینقدر........! ) اما چاره چیه!!! ...منم دیگه! رفتم 20 تا کتاب داستان و شعر خریدم در حالیکه این همه کتاب نخونده دارم...! راستش دلم تنگ شده بود واسه خرید کتاب و بعد- همچین با سر بالا !- باکارت عابربانک حساب کردن!!! .... و یهویی متوجه فاجعه شدن که موجودی کل حسابت 6800 تومان شده! و  اینکه تا آخر ماه هم 3 روز مونده!!!

۲- آخه دسته دلقک ها!!! 9800 تومن؟؟؟ انصافتون کجا رفته؟ این تقریبا حقوق یه روز منه!!! هی میگه ترجمه اش کار استاد سحابی یه!!! بزنم بکشمش! حالا از فروشنده اصرار و از من ...

خلاصه حاصل وسوسه ها این شد که معرکه رو خریدم نوشته سلین و خیابان مارگوتا 110 که یک مجموعه داستان نوشته خود مهدی سحابی... تجربه داستان نویسی مترجم ها قبلا به نظرم خوب اومده بود دوباره تایید شد. منظورم بهمن فرزانه و چرکنویس اش! (که خیر نبینه اونی که از من بلندش کرد!)  

3-  اینم استاد ...! مترجم بچه های نیمه شب!!  و همه می میرند!

                                                    از مجله "قابیل"

۴- بالاخره همتی کردم و شروع کردم به مرتب کردن فایل های موزیک روی کامپیوترم! اما راستش هیچ ذهنیتی از نحوه طبقه بندی اش ندارم!!!! و دوباره خوردم تو دیوار!

۵- دلتنگ ام!

۶- من فلسفه کامنت خصوصی با نام مستعار رو نمی فهمم! اگه قرار کسی نشناسه، منم نشناسم، پس چی، کی، کجا؟!! ... البته و صد البته، هر جور که دوست دارید بنویسید! این فقط یه سوال ه هیچ ارزش حقیقی و حقوقی نداره!

۷-  و همچنان دلتنگ ام!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:43  توسط روجا  |