تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

                  

دولت زيمبابوه براي مقابله باتورم شتابنده در اين كشور مي‌خواهد اسكناس 100 ميليارد دلاري منتشر كند كه با آن فقط مي‌توان يك قرص نان خريد.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:43  توسط روجا  | 

 

 ...گفتم :" الیزا، این همه کتاب که برای تو خوانده ام می گفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا می توانم بگویم که دوستت دارم."

گفت:" ادامه بده."  گفتم :"دوستت دارم الیزا."

به فکر فرو رفت و آخر سر گفت:" نه، خوشم نمی آید." گفتم :" چرا؟ "

گفت:" مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفته ای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالاً حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز «من هم ترا دوست دارم» چه جیز دیگری می تواند بگوید؟"

اسلپ استیک یا تنهایی هرگز- کورت ونه گات- فتاح محمدی- صفحه 96

 

 پی نوشت: برای دختری که می گفت، حتی اظهار عشق هم خودخواهیه. بندی که معشوق ات رو اسیر می کنه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:12  توسط روجا  | 

 

- رنگین کمون لباسهات -

این آیفون باز گیر کرده و در باز نمیشه ... می رم سر تراس تا کلید بندازم. می بینمش. با روسری آبی فیروزه ای، سارافون آبی جین تا زیر زانو، بلوز زرد زرد، جوراب های راه راه و کیف زردرنگ. پوست گندمی شفاف و فرق وسط موهاش، که از همین بالا هم پیداس... فکر می کنم که چقدر خوردنی شده ...

نشسته ایم و چشمها رو به شکم اش دوختم  بلکه نی نی حرکتی کنه... حتی یه حرکت محو، ذوق مرگمون می کنه... حرف می زنیم، حرف می زنیم، مثل قدیم ها، از همه چی و همه کس، همه جا و بیشتر  از همه از نی نی... با همون ادبیات اتاق 613 بسطامی، مگه نه اینکه من شاگردت بودم ؟!! J شاگرد ممتازت!!!

شب که لباس می پوشه و راه می افته، می گم دیدن خانوم های حامله تو خیابون رو دوس دارم. حالا تو با این همه رنگ و این همه شادابی ... آدم کیف می کنه... روجا میگه آدم که نازی رو می بینه دوس داره حامله بشه ...و من فکر می کنم هزار سال هم که بگذره من تصویر مامان کوچولوی رنگین کمونی بددهنی که دخمل شو قورت داده ! از ذهنم و دلم نمیره !!!!

 

پی نوشت: مرد خوش صدایی، که فروغ خواندن اش عصبانی ام می کرد... دیوانه بازی تکراری نقش عاشق بیمارش بودم، وقتی لبهاش می لرزید و اشک ها را می دیدی که چطور شکل می گیرند و رها می شوند... حرص می خوردم که این اشک ها را در " خانه سبز "حرام می کرد... مرد...

این یک مرثیه نیست، یاد از کسی یه که دیگه نیست؛ هر وقت که بخوام می تونم ببینمش و بشنومش، حتی وقتی که دیگه نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:31  توسط روجا  | 

 

خوشم می آد، مثال عینی و عملی مملکتی که روی آلت رجولیت می گرده... چقدر همه لغات مفهوم خنده داری دارند... خانواده! و تقدس تصنعی که با هزار چسب و سریش بهش می چسبونند...

و هزار کلمه و مفهوم دیگه که روزگاری به عنوان ارزش بودند، اما امروز برای من، فقط حس اون ک.ان. دو.م مستعمل پر از اسبرمی رو دارند که روزی کسی/مردی پرت کرد داخل سالن تلویزیون خوابگاه دخترانه !!!

 

 

لايحه حمايت از خانواده در کميسيون مجلس تصويب شد

مدرسه فمینیستی The Feminist School

روزنامه اعتماد:

کميسيون حقوقي و قضايي مجلس هشتم در حالي در دومين ماه کاري خود، کليات لايحه حمايت از خانواده را بدون هيچ تغييري به تصويب رساند که نمايندگان مجلس هفتم تمام تلاش خود را کرده بودند تا اين لايحه جنجال برانگيز در مجلس قبلي مطرح نشود. طبق ماده 23 لايحه حمايت از خانواده، مردان فقط به شرط دارا بودن تمکن مالي حق ازدواج هاي مجدد دارند و شرط موافقت همسر اول که تا پيش از اين در قانون وجود داشت، حذف شده است. مخبر کميسيون قضايي و حقوقي مجلس هشتم در روز 18 تيرماه از تصويب کليات اين لايحه در کميسيون خبر داده بود؛ خبري که به دليل هياهوهاي موجود در عرصه سياست داخلي و بين المللي از چشم رسانه ها دور ماند. امين حسين رحيمي به ايسنا گفته بود؛ لايحه حمايت از خانواده براي اجرايي شدن بند «3» از اصل 21 قانون اساسي تنظيم شده و هدف آن حمايت از خانواده و جلوگيري از فروپاشي بنيان خانواده است. موسي قرباني عضو کميسيون حقوقي و قضايي مجلس با تاييد اين خبر به اعتماد گفت؛ «کليات اين لايحه در شور اول بدون هيچ تغييري به تصويب رسيده است.» وي در پاسخ به دليل حذف نشدن ماده 23 به رغم کليه جنجال آفريني ها و بحث برانگيز بودن اين ماده گفت؛ « اين ماده، کاملاً مطابق شرع است و جنجال را هم شما ايجاد کرديد. اين ماده شرعي است و در مجلس هم به تصويب مي رسد و هيچ کس جرات و حق مخالفت با آن را ندارد.» انتقادهاي صورت گرفته به اين لايحه تا آنجا گسترده شده بود که بسياري از نمايندگان مجلس هفتم از تصويب نشدن يا تغيير ماده 23 اين لايحه سخن گفته بودند، اما قرباني درحالي با تاکيد بر تصويب اين لايحه در مجلس هشتم سخن مي گويد که در تماس اعتماد با وي در ماه هاي پاياني عمر مجلس هفتم، اطمينان داده بود که عمر مجلس هفتم کفاف رسيدگي به اين لايحه را نمي دهد و به همين دليل هرگونه بحث در اين مورد را منتفي دانسته بود.

لايحه حمايت از خانواده از معدود لوايحي است که قبل از طرح در صحن علني مجلس با موج گسترده يي از انتقادات و اعتراضات روبه رو شد. اين لايحه در روز چهارم شهريورماه سال گذشته در کميسيون فرهنگي مجلس مطرح شد. پخش محتواي اين لايحه علاوه بر اعتراض هاي شديد مدافعان حقوق برابر و فعالان زن، موجي از اعتراضات و انتقادهاي گروه هاي مختلف سياسي را هم به همراه داشت؛

اعتراض دبير جامعه زينب و زنان اصولگراي مجلس، نامه اعتراض آميز جمعي از تشکل هاي زنان به مجلس هفتم، بيانيه دوهزار نفر از مدافعان حقوق برابر، بيانيه جبهه مشارکت و فتاوي آيت الله صانعي در اعتراض به برخي مفاد اين لايحه. اما اعتراض ها فقط در حد مخالفت باقي نماند و جمعي از تشکل هاي صنفي زنان در نامه اعتراض آميز سرگشاده يي خطاب به نمايندگان مجلس، 23 اشکال لايحه حمايت از خانواده را فهرست کرده و مجموعه پيشنهادات و ديدگاه هاي ارائه شده توسط صاحبنظران و کارشناسان در ميزگردهاي تخصصي را مطرح کردند به اين اميد که «با تعامل لازم و تبادل ديدگاه ها و نظرات کارشناسي و با رفع نگراني هاي موجود، منافع زنان و به تبع آن منافع جامعه بيش از پيش تضمين شود.» پيش از اين محمدحسين فرهنگي نايب رئيس کميسيون حقوقي مجلس هفتم به اعتماد گفته بود؛ «فضاي کنوني مجلس به طور مشخص با مواد 23 و 25 مخالف است که يکي به اجازه ازدواج مجدد مردان بدون اجازه همسر اول برمي گردد و ديگري هم گرفتن ماليات از مهريه موقع ثبت ازدواج. به همين دليل امکان تصويب اين دو ماده از لايحه بسيار ضعيف است.» وي البته اين قول را هم به اعتماد داده بود؛ «هر وقت لايحه حمايت از خانواده در کميسيون حقوقي مطرح شود، نمايندگاني از جانب فعالان زن براي طرح انتقادات و نظرهايشان در اين کميسيون حضور يابند.»

هرچند دامنه اعتراض ها به اين لايحه که کارشناسان آن را گامي در جهت تزلزل بنيان خانواده ذکر مي کردند تا آنجا گسترده شد که جمشيدي، سخنگوي قوه قضائيه، از دولت خواست ماده 23را از لايحه حذف کند چون در لايحه ارائه شده قوه قضائيه به دولت، اين ماده وجود نداشته است و نمايندگان مجلس هفتم با ترديد از مطرح شدن اين لايحه در مجلس هفتم صحبت مي کردند تا با موکول کردن آن به مجلس هشتم، در قبال مخالفت هاي صورت گرفته از خود سلب مسووليت کنند، اما اين لايحه به زودي در صحن علني مجلس مطرح خواهد شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:43  توسط روجا  | 

 

ای ستاره سه شنبه های انزوای من

با دو دست مهربان خود چه می کنی؟

ده سوار دست های خویش را

                      تا کدام شهر می بری؟

 

                                                          حسن هنرمندی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:51  توسط روجا  | 

 

شلوارک جین پاره پوره... پر از نوشته...لغات سخت انگلیسی، توابع مثلثاتی، علامت تعجب، نقاشی و نکاتی که بایست یادت بمونه ... امتداد نوشته ها روی پا ... روی میز کوچولو ... روی دیوار ... با خودکار قرمز با خودکار آبی ... یادتون به خیر !

گمونم دارم درس می خونم ، شروع کردم به نقاشی روی پام ! J

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:29  توسط روجا  | 

 

- یک روز قبل-

انگشتهام رو بهم قلاب کردم و با تکه پارچه ای ور می رم ... باز به این نتیجه می رسم که نوشتن چاره است. هر چند ناقص هر چند نیمه کاره... یکی دو تا موضوع خوب واسه داستان به ذهنم رسیده اما در نیمه نوشتن حسم رفته، حالا دلم واسه موضوع و شخصیت ها می سوزه انگار وسط زایش موندن... با همون رنج، رنج به دنیا اومدن... می بینی خل شدم J از نوشته هام معلومه ...

چندتایی فیلم دیدم، زندگی دیگران جالب بود. و چند تا کتاب، چال مورچه/لسینگ، ارواح/ پل استر. (ناقص است)

 جمعه به تمیز کردن خونه، رسیدن به گلها، شستن رخت ها، بادمجون سرخ کردن واسه کشک بامجون احتمالی گذشت. یه چنگال دستم بودم به طلایی شدن بامجون ها نگاه می کردم... و فکر می کردم که با زن داستانم چکار کنم... به اینکه شستن پله ها و تراس رو باید گذاشت برای یه وقت دیگه... (ناقص است)

...

 

-یک روز بعد-

جهان هولوگرافیک رو شروع کردم و باید اعتراف کنم هیجان زده ام. تصور جور دیگر و خواندن راجع به کسانی که جور دیگر فکر کردند، هیجان انگیزه... دیوونه قسمت هایی می شم که جهان زیر اتمی رو با تفاسیر به هستی ربط می ده! تحلیل های روانی از فرضیات ریاضی و فیزیکی... شگفت انگیزه! مگر نه اینکه همه چیز از قوانین ریاضی پیروی می کنه... قوانین کشف نشده! قبل تر ها شنیده بودم که این فیزیکدان ها همه فیلسوف و بعد دیوانه می شوند ... دیوانه ! هورا...

-حالا

 می فهمی که ... فقط دارم می نویسم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:48  توسط روجا  | 

 

در من رودی ست ...

اتوبوس وارد مه شد و همه چیز رنگ چشمان کسی شد که عاشق اش بودم... و پرده اشک کودکانه و دوست داشتنی چشم ها، که البته آن چشم ها نداشت... برف پاک کن اشک ها را پاک می کرد و ماشین در پیچ جاده می رفت... یاد پولینا افتادم: پولینا، چشم و چراغ کوهپایه*... اما این خاکستری دلگیر نبود... من هم دلگیر نبودم... شاید یک جور بی وزنی و خلسه... ما آدمها می آییم و می رویم و هر جا یک تکه از خودمان را جا می گذاریم... تکه های زیادی پیش من مانده... تکه هایی از من پیش کسانی... جای خالی تمام تکه های رفته ام را با تکه های یادگار مانده پوشانده ام. مثل شیشه های رنگاوارنگ قدیمی شدم ...

به کوهها و سنگ ها نگاه می کنم و یاد دختری می افتم که غرورش مثل صخره ای نخراشیده و نتراشیده بود و تیزی سنگ ها پوستش را می شکافت و آدمها را زخمی می کرد، آدمها خس ته می رفتند، صخره تنها اما سنگ ین باقی می ماند... همین آدمها، همین تکه ها، همین عشق ها، آرام آرام با رنج و درد... با اشک و خون سنگ ها را تراشیدند، حالا غرور مثل مجسمه مرمرین خدایان، در درونش جا گرفته ... به پوستم دست می کشم و سختی اش را حس می کنم... هنوز از مه خارج نشدیم ...

به پولینا فکر می کنم و به حرف دوستی: "باید شکلات رو بگذاری رو زبون ات، و مشروب رو جرعه جرعه بخوری و به منظره اش نگاه کنی... آروم آروم لذت ببری...مثل یه مراسم آیینی"

می فهمم منظره اش همین جاست و من انگار شکلات زیر زبانم آب می شود و شراب- که یادم نیست نامش چه بود- را مزمزه می کنم... همین جاست... همین سبز و خاکستری ... همین مه... همین جاده ...

* اسم داستانی سالها پیش تو سالهای آخر ابتدایی خوندم ...

موزیک وبلاگ فروغ رو خیلی دوس دارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:22  توسط روجا  | 

 

خودش به روز ترین فیلم های موبایلی از صحنه های خصوصی و عمومی زندگی مردم رو داره و بقول خودش فیلمی از این دست نیس که ندیده باشه و تو اکران عمومی با شوهر، برادر و خواهر ها به بحث و تبادل نظر راجع بهش ننشسته باشه... اون وقت نگران عروسی یه که مبادا کسی فیلم یا عکس بگیره ... شاکیه که چرا تو کارت قید نشده که مدعوین محترم! عواقب عکسبرداری و فیلم برداری احتمالی تون با کرام الکاتبینه ...

 جمله شاهکارش هم که با تاکید تکرارش می کنه اینه:  آدم دیگه هیچ جا ایمن نیس، من خودم حموم که می خوام برم قبلن همه جاشو چک می کنم تا مطمئن بشم !!!!

من نمی دونم چرا به اینا عادت نمی کنم!!! از حرص می خواستم بترکم !!!  دیگه بالکل قید عروسی و بابای عروسی رو می زنم و می آم تهران !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:56  توسط روجا  | 

 

- فلفل -

فلفل

از بوسه های تو می روید

شعر از لبان من

قانون عشق چنین است

 

باید گذر کنم

معصوم و پاک تر ز سیاوش

از شعله زار جنگل مژگانت

 

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

 

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از ...

                                                                 نصرت رحمانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:25  توسط روجا  | 

 

پیشنهاد دخترک واسه این روز های داغ، که خسته و هلاک، غبار گرفته می رسی خونه …

یه کاسه بزرگ بردار… اگه از اون آبی سفالی های من کُش!!! :)  باشه که دیگه چه بهتر… توش رو پر از آب کن… پر پر پر … دو دستی نوش کن…  نگران نباش! بذار آب از دو طرف دهنت جاری بشه… به خدا کیف اش بیشتره …

یادمه می گفتیم: آب تغار یه چیز دیگه اس !

راستی یه چیز دیگه، توی این دنیای ماشینی، شاید ابراز احساسات انسانی هم باید اینطور باشه: دیروز راننده اتوبوس سطل، سطل آب می ریخت رو موتور اتوبوس و لابد جیگر اتوبوس جلا پیدا می کرد و دل اش خنک خنک خنک می شد…

کمی عقب تر رفت و با لبخند به اتوبوس نگاه کرد. یه جور نگاه دوس داشتنی ….

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:9  توسط روجا  | 

 

 

آهای پیرمرد! که میگن اون بالایی ... این کورت ونه گات، راس می گه ؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:36  توسط روجا  | 

 

- مادری که در پسنانهام پنهان شده ...-

صدای شره آب می آمد و قطع نمی شد... انگار تو بودی که گریه می کردی و اشک می ریختی :" مامان ... مامان تشنمه ! " من زجر می کشیدم. خاطرم بود که تو، هیچ وقت صدایم نکردی، هیچ وقت تشنه نماندی، هیچ وقت نبودی. اما من زجر می کشیدم و صدای شره آب، مرا می تراشید.

خیس و آبچکان از حمام بیرون زدم و فکرهایم مثل چکه های آّّب از سرانگشتهایم، موهایم می چکید... مثل رودی به لجن نشسته، احساس ماندگی می کردم؛ اما صدای چکه های آب، صدای تو که نبودی، اما تشنه بودی؛ مرا می تراشید...

 

* شاید داستان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:24  توسط روجا  | 

 

-ما-

پرده اول- غذای سلف سرویس (گرسنگی تاریخی ما)

 میهمانی/عروسی، خانوم ها همه با لباسهای شیک، موها و صورتهای آرایش شده و آقایون کت و شلوار و کراواتی... موقر و مودب بوی عطر و ادکلن در فضا، ارکستر یا موزیک در زمینه... پیر و جوان، پولدار و کم پول، تحصیل کرده و بازاری، امروزی و دیروزی... عده ای در حال رقص، عده ای به حرف و بحث....

دینگ دینگ !!! دعوت برای غذا توسط میزبان... حمله ای شروع می شه دیدنی! همون آدمها جوری بهم تنه می زنند پای همدیگه رو لگد می کنند و هجوم می برند که می مونی این ها همون آدمهان؟؟؟ اینقدر گرسنه؟ بشقابها پر از غذاهای نا همخون می شه: ماست و ژله، کشک بامجون و مرغ، گوشت و پلو و کرم کارامل، زبون و جوجه کباب... بعضی ها که اصلن از دور میز دل نمی کنند، مبادا چشماشون از غذا دور بشه (بهرحال متاسفانه ظرفیت معده محدوده) ... ترافیکی می شه که بیا و ببین! یه عده دور میز و صفی از آدمها بشقاب بدست و منتظر... منتظر غذاهای باقیمانده در ظرفها و دیس ها و تغارها، از شکل افتاده، در هم و برهم شده به جستجو و کاوش... استخون های لخت و پاپتی بره، مرغ، گاو...! که انگار خجالت می کشن از لخت و عوری خودشون... دستمال کاغذی های چرب و چیلی ... لیوان های نوشابه نصفه نیمه، بشقاب های نیمه پر، نیمه خالی از همه غذا که قاطی شده اند و شرط می بندم نشه از هم تشخیص داد... و میزبان خسته و نفس زنان و عرق ریزان، از تقلا برای حرکت دادن میهمان ها و باز کردن گلوگاه به زبان خوش و رسیدن به جماعت بشقاب بدست تا شاید نصیبی برده باشند ...

در نهایت میز آش و لاش و شکست خورده باقی می مونه و جماعت خسته  از تقلا اما پیروز!!! استراحتی  بعد این جنگ شاید برای سیگاری، چایی، آرایشی، هوا خوردنی و توالت رفتنی تا موزیک دوباره شروع می شه  و همه بر می گردند... شیک... موقر... پیر و جوان، پولدار و کم پول، تحصیل کرده و بازاری، امروزی و دیروزی... عده ای در حال رقص، عده ای به حرف و بحث....

 

                                                                       این داستان ادامه دارد ...

پی نوشت: ماچیسمو پیشنهاد خوبی یه برای دیدن... هر وقت گرما و هوای دم کرده سالن کلافه تون کرد و خواستید غروغر و رو شروع کنید یه لحظه به هنرپیشه ها نگاه کنید اونها هرشب اینجا اجرا دارن... برای خودش جهنمی یه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط روجا  | 

 

برادر آقا بهروز صبح مرد...

 

 بدون اینکه تو دو ماه گذشته سطح هوشیاری اش بیشتر از چند تا پلک زدن بشه... که فیلم همون پلک زدن هاشو رو هم با شوق و امید نشونمون داد...  هنوز زنگ نزدم بهش... می دونی این تسلیت گفتن... یه کوفتی یه که من توش مثل یه کرم ناتوانم ... ناتوان ...

دلم سکوت می خواد و گریه کردن... نه که اون قطره آخر که سر ریزت کنه نباشه ...  نه ...

... یه پرده اشک، دیدت رو تار می کنه و پره های دماغت شروع می کنه به لرزیدن... لبهات بهم فشرده می شه و بعد انگاری که حبابی بترکه، اشکها راه خودشونو پیدا می کنند... تو گریه می کنی، نه از صدای بلند هق هق ات خجالت می کشی... نه از آب دماغت که با اشکهات قاطی می شه... دستمال ها خیس می شن و خنکی شون رو گونه های پر التهاب ... نم بالش خیس...

 و سبکی بعدش ...

می ری که دست و صورت بشوری...  دماغ قرمز لبوت که مثل دم خروس پیداس... حتی موفق به فرار هم بشی؛ صبح که پاشدی اون چشمای نیمه باز پف کرده لوت می دن...

 

-          گریه کردی ؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:53  توسط روجا  |