تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
آن چه مرا نکشد قوی ترم می سازد (نیچه)
 

- شنبه روز بدی بود-

خونه رو تمیز کردم. با وسواس می‌چرخم اگه مویی روی سرامیک مونده باشه با دست ور می‌دارم...یه قابلمه قرمه سبزی باز گذاشتم و زیرش شعله پخش‌کن گذاشتم تا حسابی جا بیفته، گاه‌گداری بهش سر می‌زنم و به غل زدن آرومش نگاه می‌کنم. روغنش از تیرگی به سیاهی می‌زنه... گیرم که میهمانی نداشته باشم، گیرم که برای خوردنش برنامه‌ای نباشه اما آشپزی آرومم می‌کنه... هوس کرده بودم خونه بوی بادمجون سرخ‌کرده بگیره، شاید برای کشک بادمجون... سر حوصله بادمجونا رو سرخ می‌کنم و روی هم تلنبار می کنم.

کتاب خوندن رو شروع نکردم... اما مطلبی خوندم از مصاحبه با یک ساواکی... گفته بود که خشونتشون ربطی به اغفال یا جهل یا هیچی نداره ( کاملش توی ریدرم هس)... موافقم. مگه نه اینه که قدرت وسوسه‌انگیز ترینه میون شهوت، ثروت و شهرت. پریشب تا دیروقت توی شرکت مونده بودم، موقع برگشت مرد چماق – و نه باتوم- به‌دستی رو دیدم که ساعت 11 شب توی خیابونی که که عابری نبود برای ماشین‌ها چماقش رو تکون می‌داد... و قسم می‌خورم که لذت می‌برد... برق چشماش ربطی به ایمان یا اطاعت یا هرچی نداشت... فقط لذت بود. برق لذت! که تشخیص‌اش کاری سختی نیست.

شال نارنجی رو شکافتم و دوباره می‌بافم... اگرچه موقع بافتن، هزار فکر از ذهنم می‌گذره... اما آروم می‌شم، اما شب‌ها خواب می‌بینم و خوابم پر از صحنه‌ها و صداهاست! صدای موتورها که ویراژ می‌دادن توی کوچه وقتی که اینجا رو بسته بودن، صدای الله اکبرها و مردی که نعره می‌زد و خون و عکس آدم‌های لهیده... و یکی که می‌گه هیس... هیس... ما فقط اعتراض داریم و نباید بهانه‌ای به کسی بدیم...

دوباره به قرمه سبزی‌ سر زدم! گاهی- البته به ندرت- فکر می‌کنم من مامان خوبی می‌شدم. :)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 15:0  توسط روجا  | 

 

- این نیز بگذرد-

1- تکلیف آدمی مثل من چیه؟ که کافه پیانو رو خونده، بدش که نه!!! خوشش هم اومده و برای یکی و دو نفر هم کادو خریده، اما برای کتابخونه خودش نخریده که حالا پس بده؟

2- نوجوون بودم که اسم مایکل جکسون رو از معلم پرورشی شنیدم. Liberian girl و Little Susie و Dirty Diana... این ‌آهنگ‌ها هم لابد می‌شن قاچی از نوجوانی دختری!

3- و برای به آقایی که منو تهدید کرده:"...خیلی خیلی خوشحالم اون‌روز که داعیه طرفداری از حقوق زنان رو داشتی و برای کمپین امضا جمع می‌کردی، لحن همراه با تحکم‌ات باعث شد که امضا نکنم و بگم که نمی‌خوام کسی مثل تو برای حقوق زنان رای جمع کنه... حالا هم که آدما رو به "معرفی به سباه" تهدید می‌کنی!

من خوشحالم آقا!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط روجا  | 

 

- وای وای وای-

هر روز از جلوی کوی عبور می کنم...

به‌ترین بچه‌های این خاک... بچه‌های این‌ خاک...

ای وای!

 سیاه پوشم و این یک نماد تبلیغاتی و حتی اعتراضی نیست... عزادارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط روجا  | 

 

1- فقط می‌دونم الان گفتن این حرف که رای دادن اشتباه بوده غلطه... ما تنها باریکه امید رو گرفتیم و سعی کردیم... بهم امید دادیم... یادمون نره حقیقت رو با چشمامون دیدم... فقط سعی کنیم یادمون نره...

2- یه ساعت یه ساعت زنگ می‌زد اخبار رو می‌داد... و من توی دلم خرچنگی بود... دلم می‌خواست کاش فقط یکی بود بغلم می‌گرفت، حتی نه... انگشتم رو هم فشار می‌داد کافی بود.. اما کسی نبود و همه توی درد هم شریک بودیم. به خودم می‌گفتم: قوی باش... قوی باش...

3- بالاخره این بغض شکست... صبح، توی اتوبوس، قیافه ناامید مردم... ناامید... چیزی نداشتم بگم... حالا آرزو می‌کنم کاش کسی باشه که سینه‌اش اون‌قدر بزرگ باشه و من تا می‌تونم گریه کنم...

4- چه این آرا درست باشه و چه غلط، نشونه بدبختی ماست... مگه ما به تغییر و اصلاحات یه شبه معتقد بودیم؟ نه. خدا شاهده که نه. خود من به زمانی بین 50 سال تا 100 سال فکر می‌کردم، ترسم از سقوط چندساله توی یه شب بود که البته پیش اومد...

5- ریا و دروغ... ترس‌های بزرگ من... مبادا که برای ادامه و بقا، ما هم بیش از پیش آلوده‌اش بشیم...

6- دخترک زنگ زده، بغض کرده می‌گه: "روجا من می‌رم... " به زور اشک نمی‌ریزم اما صدام می‌لرزه! همین پنج‌شنبه‌ای داشتن روی پل عابر بهش تجاوز می‌کردن... اون موقع من خندیدم از درد و گفتم: اشکال نداره... نگران نباش... حالا چی بگم؟

7- آخ................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:3  توسط روجا  | 

 

- ما نیمی از جمعیت ایران هستیم؟؟؟-

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط روجا  | 

 

- روزانه -

1- یه وقتایی احوال آدم خیلی خیلی--- یه. (به خاطر احترام به شماره 2سانسور شد. شما بخونید خیلی خیلی بده.)

2- مامان می‌گه:" تو گولم زدی نذاشتی واسه‌مکه اسمتو بنویسم..."می‌گم: "بی‌خیال مادر من! منو چه به این کارا..."می‌گه: "من نمی‌دونم؛ من اسمتو می‌نویسم. دوست نداشتی برو پولو پس بگیر!"

خلاصه این مامان من حرف حرف خودشه... یهو دیدی الکی الکی رفتم مکه... حاج خانوم شدم! (راستی مگه می‌شه پول رو پس گرفت؟!)

3- امشب می‌ریم جنگل ابر.... نکته جالب توجه اینه که مدیرعامل محترم هم صبحی با چند تا از اعضای هیات‌مدیره رفتن ابر!!!

4- ...ادامه دارد. احوال آدمه رو می‌گم. کاش می‌تونستم بنویسم اش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:25  توسط روجا  | 

 

- شنای پروانه -

به مناسبت اینکه بالاخره دیروز من تونستم یه عرض استخر رو بدون چوب خشک کردن خودم- چوب که چه عرض کنم، که اگه چوب بودم دست کم می‌اومدم روی آب! – و بدون اون ترس مسخره، با دوچرخه طی کنم!!! اعلام/ اعتراف می‌کنم که شنای محبوب من شنای پروانه‌س...!!! پر رو هستم؟... می‌دونم!... اما خدا وکیلی معرکه نیس؟ 

ببینین تو رو خدا  حق با من نیس...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:15  توسط روجا  | 

 

1-    خونه‌های شرکتی‌ سال‌ها پیش توسط امریکایی‌ها طراحی و ساخته شده، همه شبیه هم... یک طبقه و به رنگ آبی. قسمت جالبش دیوارها بود که همه از شمشاد بود... شمشادهای بلند و یک‌دست. اما جابه‌جا، دیوار خونه بعضی‌ها کچلی گرفته بود و اون‌ها هم بی‌سلیقه‌گی رو به اوج رسونده بودن و با ایرانیت خونه رو از دید دیگران پنهون می‌کردن... اما خونه ندا اینا – همکارمون- یه چیز دیگه بود سبز سبز... بعد از عید، صبح‌ها که ماشین می‌رفت دنبالش، میون سبزی شمشادها، پیچک‌ها گل داده بودن... گل‌های شیپوری بنفش! فکرشو بکن! معرکه... ازش خواستم برام یه شاخه بیاره...در نهایت با کلی مکافات گل بی‌نوا رو رسوندم تهران... حالا جوونه زده... و من ذوق‌مرگم. برگ‌های کوچولو و سبز، یعنی می‌شه که گل بده؟

2-    ورداشته اسم کتابو گذاشته " زنان خوب به بهشت می‌روند و زنان بد به همه جا". بزنم لهش کنم با این اسم انتخاب کردنش...! راستی این "همه جا" شامل بهشت هم می‌شه. مگه نه؟

3-    آدمی‌زاده دیگه... به گوشی درب و داغون چند ساله‌اش هم انس می‌گیره... حتی اگه دیگه درست و درمون کار نکنه یا از ریخت افتاده باشه... می‌گم "انس"، که حسابش از "عادت" جدا باشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:15  توسط روجا  | 

 

- بعله آقا...؟!-

 احتمالا کسی از این "رسم" که جناب روسو بهش اشاره کرده، جزییات بیشتری می‌دونه تا منو راهنمایی کنه...؟؟!

 

"...چند سال بعد شنیدم پس از آن‌که در کلیسای محل به مقام نایب کشیشی رسیده بود، از دختری صاحب فرزند شده بود... این واقعه در قلمرو اسقف که با سختگیری بسیار اداره می‌شد رسوایی فوق‌العاده‌ای برانگیخت. رسم بر این است که کشیشان تنها می‌توانند از زن‌های شوهردار صاحب فرزند شوند و او چون از این قاعده که مورد قبول همه بود تخلف کرده بود به زندان افتاد، رسوا شد و از کلیسا خارج شد... ."

اعترافات- ژان ژاک روسو- صفحه 150

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:7  توسط روجا  | 

 

-...-

...آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکان‌شان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش‌بینی‌های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست... زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است...

من او را دوست داشتم-صفحه167- آناگاوالدا- الهام دارچینیان

 

پی‌نوشت خیلی نامربوط: چرخ می‌خورم... من چرخ می‌خورم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط روجا  | 

 

- تصویرسازی-

سوزن رو ‌دیدم که چطور وارد پوست شد. یه برآمدگی کوچیک...پوست، انگار سعی می‌کرد خودش رو تطبیق بده... کمی مقاومت کرد، اما در نهایت تیزی سوزن وارد شد...

پرستار تسمه پلاستکی رو باز کرد و سرنگ رو خارج کرد. گفت:"پنبه رو محکم فشار بده و دستت رو از آرنج خم کن." و رفت سراغ یکی دیگه... گوش ندادم و بلند شدم.

از جای سرنگ یه قطره خون آروم آروم بیرون می‌زد. مثل چی بود؟ نمی دونم اصلا نمی‌تونم به چیزی تشبیه‌اش کنم. مسخره‌اس، اما دلم می‌خواست بلیسمش... شاید مثل بچه‌ای که چیزی رو با مزمزه کردنش کشف می‌کنه...

توی راهرو شلوغ بود و در شیشه‌ای انتهای راهرو به نور باز نمی‌شد. زنی رو با ویلچر می‌آوردند یا می‌بردند، موهاش ژولیده زیر روسری سه گوش پنهان شده بود. صورتش خسته و بی‌رمق... از دردی که کشیده بود یا دردی که در انتظارش بود؟

بیرون برگ درخت‌ها سبز و شاداب بود، بهار بود و اردی‌بهشت... اردی‌بهشت یعنی ماه ورود در بهشت.

 

شاید داستان...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط روجا  | 

 

-کتاب‌خانه-

خواهرک یه گوشه از مغازه رو اختصاص داده به چند قفسه کتاب. میون شلوغی اون همه لباس‌های زیر و روی زنانه و عطر و لوازم آرایش. علاوه بر دفتر حساب و کتاب، یه سررسید داره واسه کسایی که کتاب بهشون امانت می‌ده... خلاصه سفارش چندتا کتاب داده بود. منم از آخرین روز تخفیف استفاده کردم و به بهانه سه تا کتاب رفتم و یه عالمه خریدم.

:)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:59  توسط روجا  | 

 

- امروز 28 سالم تمام شد-

با مامان رفتیم نمایشگاه و  بعد دیدن شونصدتا غرفه و بعد چهار ساعت گشتن، مامان بالاخره رضایت داد و ظاهرا مفاتیح مطلوبش رو پیدا کرد؛ نه خیلی کوچیک، نه خیلی بزرگ، نه کاهی، نه با نوشته‌های خیلی ریز... خلاصه مناسب! منم هی سعی کردم که دختر خوبی باشم و غر نزنم، که البته زدم.

دخترک توی تلفن می‌پرسه:" واسه تولدت هیچ کاری نکردین؟ "می‌گم نه!... .  

اما هیچ هیچی هم نبود، دو سه بار دم غروبی،  همین‌طوری که نشسته بودم یادم می‌افتاد که تولدمه و یه کوچولو پیش خودم لبخند می‌زدم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:48  توسط روجا  | 

 

- نمایشگاه کتاب-

حاج خانوم – مامان- قراره بیاد تهران واسه نمایشگاه کتاب. می‌پرسه رفتی؟ می‌گم: اووو نه! حتمی شلوغه! فیل بندازی هوا زمین نمی‌اد! می‌گه: وا! خب معلومه شلوغه! نمایشگاهه دیگه!...

گوشی رو که می‌ذارم مسطور می‌گه: یه کم خجالت بکشیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط روجا  | 

 

- آخ... اگه بارون بزنه! -

ملافه‌های سفید و تمیز رو تا می‌کنم، چه حس خوبی دارن، ته‌مونده بوی خنک سفیدکننده و صدای خش‌خش آرومشون...

ماریا کری می‌خونه:

I give my all to have just one more night with you

با خودم فکر می‌کنم، چه خوب که گاهی از عشوه‌های صد تا یه غازش کم می‌کنه و از صداش خرج می‌کنه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط روجا  | 

 

- اوووم-

... بی‌طمعی من چیزی جز تنبلی نیست. لذت داشتن، به رنجی که باید برای تملک به خود هموار کرد نمی‌ارزد... .

 

                                                                           اعترافات- ژان ژاک روسو- م. بحرینی

 

و همینطور ادامه صفحه ۵۴ کتاب

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:40  توسط روجا  | 

 

 -...-

رای می‌دی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:44  توسط روجا  | 

 

 

امیدوارم میشل هانکه بره قعر جهنم و با فیلماش توی آتیش جزغاله شه!

آمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط روجا  | 

 

- آرامش در میان...

" اینو نپوشی نمی‌ذارن بری توی آب!" بلند گفت که شنیدیم و سربرگردوندیم. اما دخترک انگار نمی‌خواست و نمی‌شنید. بلند و کش‌دار گفت:"نه...!" این شد که مادر رفت سراغ مایو پوشوندن به دختر بزرگتر و بی‌خیال کوچولوی لجباز موفرفری شد.

میون همهمه زن‌ها، دخترک -بی‌لباس- برای خودش قدم می‌زد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط روجا  | 

 

 -لذت-

گاهی وقت‌ها...، بعضی از آدم‌ها

کلمات رو جوری کنار هم می‌چینن که به خودم می‌گم:"... هیس‌س‌س...! بخون... گوش کن..."

ممنون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:2  توسط روجا  | 

 

-  عمو جغد شاخ‌داری که منم! -

هر شب که خسته و کوفته و آش ولاش ساختمون رو دور می‌زنیم به سمت پارکینگ،  وقتی چشمم می افته به نور چراغ کشتی‌ها روی آب، مهم نیس چقدر خسته‌ام... می‌گم: دلم برات تنگ می‌شه... دلم برات تنگ می‌شه...

 کار حداکثر تا دو سه روز دیگه جمع می‌شه. تمام بعد عید در حال تدوین و جمع‌بندی گزارش‌ها بودیم... گرچه دو شب نخوابیدن اوج اوج کار و خستگی‌ها بود، اما روزهای دیگه هم کم از اون نداره... نشده بود که دست‌ و انگشت‌هام سر بشه بس‌که با ماوس کامپیوتر کار کنم... که شد!

 امشب اومدم و رفتم توی رختخواب... اما دیدم اصلن آدم صبح پاشدن و حموم رفتن نیستم، اینه که پاشدم رفتم دوش گرفتم و حرف مامان درست بود: "یه دوش بگیری خستگی‌ت می‌ره..." این شد که حالا می‌تونم بنویسم! این نوشته فقط به غرنامه مشروح از خستگی‌ام نیس... راستش دلم می‌خواس همین‌جا که هستم بنویسم نه وقتی که خارگ خاطره‌ای شد مربوط به گذشته....

قیچی ابرومو جا گذاشتم اینه که یه پا "عمو جغد شاخ‌دار" شدم واسه خودم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط روجا  | 

 

- پروژه به سبک ایرانی-

پشت کامپیوتر، به پارتیشن چسبونده بودنش... و روی اون هم استاندارد لوله‌ها! به نظر فراموش شده می رسید، اما به نظر من خیلی جالب اومد... ازش عکس گرفتم، کمی هم روبراهش کردم و اسم طراح خوش‌ذوقش پرسیدم و به تصویر اضافه کردم.

 و در نهایت این شد...

پروژه به سبک ایرانی

 

من هستم. چندباری هم نوشتم و پاک کردم ... راستش به دلم ننشست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:16  توسط روجا  | 

 

ما هنوز سرکاریم... و اینطور بو ش می اد تا صبح هستیم! دستام کرخ شده...

 

نگار اینو نوشتم فردا نگی بهم تنبل! :)  :(

 

پ.ن - ساعت ۳: جوادیساری گوش می دم .... :)

ساعت ۴:۲۰ دقیقه :ای آنانکه خوابید ما بیداریم!

 ۶.۲۰ دارم می میرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:5  توسط روجا  | 

 

- بهار-

یعنی صبح ‌می خواستم بمیرم اما بلند نشم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 7:34  توسط روجا  | 

 

- همین جوری-

1- در عجبم... راستش دچار یه جور گسستگی شدم. زندگی به صورت عادی و بر مبنای اتفاقات معمول در حال گذره و من هم در کشاکش زندگی... اما یه چیزی گم شده... یه زمینه... یه ماتریس!... یه مجموعه نقطه‌ام. مثل کیسه نخود و لوبیا یا عدس دم مغازه‌های قدیمی. از مشت‌ات... از لابلای انگشتات می‌ریزه... روی زمین پخش و پلا می‌شه و کمتر دونه‌ای دونه‌دیگه رو پیدا می‌کنه... نه مثل آب... که اگرچه توی دست نمی‌مونه اما خنکی و نم‌اش هست... قطره ها با هم می‌ریزن و همدیگه رو پیدا می کنند.

2- بعد یه مدت هوای ابری و بارونی، امروز خورشید پیدا شد؛ بعد نهار رفتم که دریا رو نه فقط از پشت پنجره‌های ساختمون ببینم... وای لعنتی! من چقدر این آبی رو دوس دارم... می‌دونی ‌توی بهار رنگ‌ها همه جلا دارن، شفاف و براق‌اند...

۳- Vicky Cristina Barcelona رو دیدم. دوبار. دیشب و امشب، خب همیشه دفعه اول، هر لحظه ولع دیدن و دونستن لحظه بعد باعث می‌شه به اندازه دفعه بعد دقیق نباشم. (خب من عجولم! این عیب گنده رو هم باید اضافه کرد به من!)

وودی الن

وودی آلن (کارگردان) برام جالبه (البته ظاهرن نه به اندازه‌ای که واسه آقای یک پنجره جالبه!) راستش من به عشق و رابطه و سکس (مسایلی از این دست) فکر می‌کنم و اگه بخوام روراست باشم (البته اونقدری که وبلاگ نویسی با نام واقعی بهم اجازه می‌ده) باید بگم که زیاد هم بهش فکر می‌کنم... موارد غیر معمولش هم برام جالبه... شاید روزی تجربه "جور دیگه" واسم خیلی جالب بود؛ ولی می‌بینم نمی‌شه جور دیگه رو تجربه کرد منظورم اینه اگه جور دیگه‌ای هس، قابل کپی و تجربه نیس، هر آدمی خودشه و هر وقت خودشه پس جور دیگه بودن مفهوم نداره! باید دنبال چیزی بود که در تو هست. همین تو رو یکتا و جور دیگه می‌کنه... چرا اینا رو گفتم؟ برام جالبه که در فکر وودی آلن چی گذشته!

پی نوشت: از فیلم خوشم اومد اما یه چیزی رو نمی‌فهمم: توی فیلم یه جور آسون گرفتن، پذیرفتن و یا حتی لذت بردن از وقایع وجود داشت (که هر کدومش می تونه واسه ما یه مساله خیلی سخت و پیچیده باشده) آیا این به خاطر تفاوت فرهنگی ما و اون‌هاس...؟ یا اینکه کمی واقعیت رو تغییر دادند؟ کسی چه می‌دونه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:23  توسط روجا  | 

 

- سال بلوا-

گفت: "مرا یادت هست؟"

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟

 

سال بلوا- عباس معروفی- نشر ققنوس- صفحه10

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:14  توسط روجا  | 

 

- روزانه -

چقدر قشنگند

می‌بینی ری‌را

به خدا پروانه‌ها قبل از این‌که پیر شوند می‌میرند...

سیدعلی صالحی- صدای خسرو شکیبایی

 

این هوا رو دوس دارم، تاریک و روشن شدن خونه به خاطر ابرهای سیاه... تردید میون باریدن و نباریدن... بعید نیس که خورشید هم سر برسه یا این‌که رگبار... دارم برای خودم می‌چرخم توی خونه، ظرف ‌می‌شورم، بستنی می‌خورم، گاهی گوشه‌ای رو تمیز می‌کنم یا یه تیکه لباس توی ساک سفری‌م میندازم، فردا می‌رم و دارم با خونه سلام و خداحافظی می‌کنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:6  توسط روجا  |