|
پندیگ
|
|
|
|
||||
|
- فلفل - فلفل از بوسه های تو می روید شعر از لبان من قانون عشق چنین است باید گذر کنم معصوم و پاک تر ز سیاوش از شعله زار جنگل مژگانت اما دریغ و درد کس با من این نگفت کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم فلفل از بوسه های تو می روید شعر از ... نصرت رحمانی
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:25 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پیشنهاد دخترک واسه این روز های داغ، که خسته و هلاک، غبار گرفته می رسی خونه … یه کاسه بزرگ بردار… اگه از اون آبی سفالی های من کُش!!! :) باشه که دیگه چه بهتر… توش رو پر از آب کن… پر پر پر … دو دستی نوش کن… نگران نباش! بذار آب از دو طرف دهنت جاری بشه… به خدا کیف اش بیشتره … یادمه می گفتیم: آب تغار یه چیز دیگه اس ! راستی یه چیز دیگه، توی این دنیای ماشینی، شاید ابراز احساسات انسانی هم باید اینطور باشه: دیروز راننده اتوبوس سطل، سطل آب می ریخت رو موتور اتوبوس و لابد جیگر اتوبوس جلا پیدا می کرد و دل اش خنک خنک خنک می شد… کمی عقب تر رفت و با لبخند به اتوبوس نگاه کرد. یه جور نگاه دوس داشتنی ….
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:9 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آهای پیرمرد! که میگن اون بالایی ... این کورت ونه گات، راس می گه ؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:36 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- مادری که در پسنانهام پنهان شده ...- صدای شره آب می آمد و قطع نمی شد... انگار تو بودی که گریه می کردی و اشک می ریختی :" مامان ... مامان تشنمه ! " من زجر می کشیدم. خاطرم بود که تو، هیچ وقت صدایم نکردی، هیچ وقت تشنه نماندی، هیچ وقت نبودی. اما من زجر می کشیدم و صدای شره آب، مرا می تراشید. خیس و آبچکان از حمام بیرون زدم و فکرهایم مثل چکه های آّّب از سرانگشتهایم، موهایم می چکید... مثل رودی به لجن نشسته، احساس ماندگی می کردم؛ اما صدای چکه های آب، صدای تو که نبودی، اما تشنه بودی؛ مرا می تراشید... * شاید داستان
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:24 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
-ما- پرده اول- غذای سلف سرویس (گرسنگی تاریخی ما) میهمانی/عروسی، خانوم ها همه با لباسهای شیک، موها و صورتهای آرایش شده و آقایون کت و شلوار و کراواتی... موقر و مودب بوی عطر و ادکلن در فضا، ارکستر یا موزیک در زمینه... پیر و جوان، پولدار و کم پول، تحصیل کرده و بازاری، امروزی و دیروزی... عده ای در حال رقص، عده ای به حرف و بحث.... دینگ دینگ !!! دعوت برای غذا توسط میزبان... حمله ای شروع می شه دیدنی! همون آدمها جوری بهم تنه می زنند پای همدیگه رو لگد می کنند و هجوم می برند که می مونی این ها همون آدمهان؟؟؟ اینقدر گرسنه؟ بشقابها پر از غذاهای نا همخون می شه: ماست و ژله، کشک بامجون و مرغ، گوشت و پلو و کرم کارامل، زبون و جوجه کباب... بعضی ها که اصلن از دور میز دل نمی کنند، مبادا چشماشون از غذا دور بشه (بهرحال متاسفانه ظرفیت معده محدوده) ... ترافیکی می شه که بیا و ببین! یه عده دور میز و صفی از آدمها بشقاب بدست و منتظر... منتظر غذاهای باقیمانده در ظرفها و دیس ها و تغارها، از شکل افتاده، در هم و برهم شده به جستجو و کاوش... استخون های لخت و پاپتی بره، مرغ، گاو...! که انگار خجالت می کشن از لخت و عوری خودشون... دستمال کاغذی های چرب و چیلی ... لیوان های نوشابه نصفه نیمه، بشقاب های نیمه پر، نیمه خالی از همه غذا که قاطی شده اند و شرط می بندم نشه از هم تشخیص داد... و میزبان خسته و نفس زنان و عرق ریزان، از تقلا برای حرکت دادن میهمان ها و باز کردن گلوگاه به زبان خوش و رسیدن به جماعت بشقاب بدست تا شاید نصیبی برده باشند ... در نهایت میز آش و لاش و شکست خورده باقی می مونه و جماعت خسته از تقلا اما پیروز!!! استراحتی بعد این جنگ شاید برای سیگاری، چایی، آرایشی، هوا خوردنی و توالت رفتنی تا موزیک دوباره شروع می شه و همه بر می گردند... شیک... موقر... پیر و جوان، پولدار و کم پول، تحصیل کرده و بازاری، امروزی و دیروزی... عده ای در حال رقص، عده ای به حرف و بحث.... این داستان ادامه دارد ... پی نوشت: ماچیسمو پیشنهاد خوبی یه برای دیدن... هر وقت گرما و هوای دم کرده سالن کلافه تون کرد و خواستید غروغر و رو شروع کنید یه لحظه به هنرپیشه ها نگاه کنید اونها هرشب اینجا اجرا دارن... برای خودش جهنمی یه ...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:16 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برادر آقا بهروز صبح مرد... بدون اینکه تو دو ماه گذشته سطح هوشیاری اش بیشتر از چند تا پلک زدن بشه... که فیلم همون پلک زدن هاشو رو هم با شوق و امید نشونمون داد... هنوز زنگ نزدم بهش... می دونی این تسلیت گفتن... یه کوفتی یه که من توش مثل یه کرم ناتوانم ... ناتوان ... دلم سکوت می خواد و گریه کردن... نه که اون قطره آخر که سر ریزت کنه نباشه ... نه ... ... یه پرده اشک، دیدت رو تار می کنه و پره های دماغت شروع می کنه به لرزیدن... لبهات بهم فشرده می شه و بعد انگاری که حبابی بترکه، اشکها راه خودشونو پیدا می کنند... تو گریه می کنی، نه از صدای بلند هق هق ات خجالت می کشی... نه از آب دماغت که با اشکهات قاطی می شه... دستمال ها خیس می شن و خنکی شون رو گونه های پر التهاب ... نم بالش خیس... و سبکی بعدش ... می ری که دست و صورت بشوری... دماغ قرمز لبوت که مثل دم خروس پیداس... حتی موفق به فرار هم بشی؛ صبح که پاشدی اون چشمای نیمه باز پف کرده لوت می دن... - گریه کردی ؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:53 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای مادرم برای دستهاش ...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:7 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوسال پیش یه شاگرد داشتم به اسم ف... ریاضی کلاس پنجم. یادم هس اون روزها با اینکه مبلغ پولی که قرار بود بهم بدن خیلی خیلی کم بود؛ ولی چون تعداد جلسات زیاد بود پذیرفتم. دو ساعت تدریس و با احتساب زمان اتوبوس سواری (برای صرفه جویی بیشتر ) چهار ساعتی وقت می گرفت...(پووه) اونایی که درس دادن می دونن که درس دادن، هرچه که سن شاگرد کمتر می شه سخت تره... ف با خانوم پیری زندگی می کرد که گمانم این بود مادر بزرگشه... دختر ریزه میزه بوری بود که خیلی مودب حرف می زد و به سختی هم حجاب می گرفت ... خدا نکرده صدای نوه پیرزن- که پسرک نه، ده ساله ای بود- از اتاق می اومد، چنان گره روسری شو سفت می کرد که خون تو صورت سفیدش جمع می شد... بعد چند جلسه، که داشتم با حاج خانوم راجع به حواس پرتی وحشتناک ف حرف می زدم داستان زندگی شو واسم گفت. بچه های حاج خانوم واسه تنها نموندن او و همینطور کسی که کمک اش باشه دنبال خانومی می گشتن که کسی ف رو پیشنهاد می ده... پدرش وقتی خیلی بچه بوده می ره، می میره یا چی... دختر با مادر معتادش زندگی می کرده ... مادر دیوانه بوده دو بار قصد کرده بوده دختر رو خفه کنه، که دفعه دوم همسایه ها متوجه می شن و به نجات دختر میان... دختر آواره خونه همسایه ها می شه و مادر روانه تیمارستان! تا یکی از همسایه ها حاج خانوم رو معرفی می کنه و اگرچه اونها دنبال یه بچه نبودن ولی می پذیرنش! البته به گفته خودش بطور موقت، تنها باری که دختر رو به دیدن مادر بردند، دختر حاضر نشده یه قدم از درگاه اتاق جلوتر بذاره ...بگذریم ... حالا چی شد که یاد اون صورت ظریف افتادم، تو کتابها دنبال کتاب شعری می گشتم که هوایی عوض کنم کتابی رو دیدم که روز معلم بهم کادو داد: قصه های شیطان یا ابلیس نامه جلد اول آیات* روایات* قصه ها محسن غفاری منم با خوندن اسمش ترسیدم یاد فیلمهای ترسناک می افتم که اصلن تاب دیدنش رو ندارم. یاد پلی کپی هایی که تو راهنمایی بهمون می دادن... که اگه موی زن رو نامحرم ببینه توی جهنم هر دونه اش یه افعی میشه یا نمی دونم چه غلطی بکنی از سینه هات آویزونت می کنن یا... ترس اون دختر یادم می آد، هربار که گره روسریشو محکم می کرد، می ترسید: از ازدست دادن این آرامش، برگشتن پیش مادر... ترس از جهنم، بیشتر از دوست داشتن خدا و بهشتش.. می بینی ترو خدا اون فقط یه بچه اس ... مثل ما که بچه بودیم ... فقط بچه ... اینم چند تا روایت کتاب : "بدترین افراد مردم، عزبها هستند و عزب ها برادر شیاطین اند " نبی اکرم – صفحه 103 "زنان دام های شیطانند" نبی اکرم– صفحه 133 پی نوشت: رویای نیمه شب پاییزی رو زیاد دوس نداشتم اما خب فضای تیاتر جوریه که یه احساس رضایت به من می ده... همینطور فیلم بادبادک باز . هنوز سر این عقیده ام که هیچ فیلمی جای کتابشو نمی گیره ... اما موزیک افغانی و تیتراژ اول فیلم مقبول افتاد. J
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:38 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
... مجسمه همیشه یک چیز "واقعی" است. چون که تا "ساختگی" نباشد "مجسمه " نمی شود! پس اینجا در خانه تنابنده ها، تنها چیز واقعی همین مجسمه است. یعنی چیزی که حقیقت اش در این است که ساختگی باشد... درها و دیوار بزرگ چین- احمد شاملو – داستان قرمز وآبی
پی نوشت: داستان های اول کم کم ناامیدم می کرد؛ اما از داستان درها و دیوار بزرگ چین به بعد مثل چی، نمی دونم مثل چی، ولی جالب و جذاب شد. داستانی هست به اسم " آن سال ها ... " که حدسم بر اینه که برشی از کودکی نویسنده است و تمامش پر از حس های کودکانه صمیمی و رو راسته انگار که صفحه یادداشتهای روزانه اش رو کنده باشه ... یه جمله و حس مشترک با پست قبلی ام داشت که منو اول خوشحال کرد و بعد وحشت زده ! ...بگذریم . این درد گوش امروز خونه نشینم کرده، صداهای این شهر اونقدر زیاده که مغزم دیگه توانایی "اکو " شنیدن اونو نداره و شروع می کنه به بوم بوم نبض زدن. یه نبض گنده... دکتر تشر رفت که خانوووم شما مثل اینکه اصلن جدی نمی گیرین! واسه من که همیشه به "خیلی جدی گرفتن" چیزها متهمم خبر خوبیه ! J
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:2 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||